ماه نامه چویل لردگان

مطالب تحلیلی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در مورد شهرستان لردگان و بختیاری ها

 

 

دوستان و هم تباران گرامی

مطالب جدید ما را در سایت زیر ملاحظه فرمایید.

WWW.CHAVIL-LORDEGAN.COM

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 11:35  توسط داریوش احمدی  | 

نهمین سال روز پرپر شدن 13 دانش آموز در روستای سفیلان لردگان

 

هنوز هم که هنوز است،
درّه های خاموشت،
آبستنِ درد است و فراموشی،
دردی،
که هر سپیده دم،
بَدَل به بیوه ای صبورت می کند،
تا قطار اشک هایت را
بر کمرِ سوارِ نیامده ات محکم کنی
و هر شبانگاه،
به بلوطی پیر،
تا آواز تب دارِ ریشه هایت،
خاکسترت کند.  
  سمیرا بابادی عکاشه

امروز 24 دی ماه نهمین سال روز پرپر شدن 13 دانش آموز در روستای سفیلان لردگان است. تمام سایت های لری، بختیاری و حتی سایت های خبری مهم را در چند روز گذشته بررسی کردیم و ندیدیم کسی  به این حادثه ی غم انگیز اشاره ای کند. شاید دیگر حوصله ای برای گله کردن و انتقاد کردن و مسئولی را  به نقد کشیدن نمانده است شاید نوشتن های بی پایان و سئوالات ساده و نامه های بی پاسخ گذاشته شده توسط مسئولین و شاید هراس از انتقاد بدون لکنت زبان ما را وادار کرده است که دم فرو بندیم و حتی خاطره ی عزیزان مان را هم فراموش کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 14:57  توسط داریوش احمدی  | 

نگاهی به پادشاهی کی کاووس در شاهنامه وآسیب های پشت کردن به خرد

 

از آن رو كه وبلاگ ماهنامه  ی چويل در جهت جلب توجه بيشتر مخاطبان در شناسايی و شكوفايی فرهنگ ملی تلاشهايی در خور را  - كه همراه با سختی های فراوان بوده _ داشته است قصد آن می شود تا به رموز طبيعت زندگی ساز از زبان ( نامور نامه ) به فراخور حال و فرصت مقتضی دريچه های هرچند كوتاه در جهت نگاه به آينده ای روشن پرورانده ؛ افكار و انديشه ها را سرلوحه داشته و از آنان دامنه هايی سبز جهت پيشبرد مقاصد فرهنگی ارائه گردد

داروی تربیت از پیر طریقت بستان               آدمی را بتّر از علت نادانی نیست

 بی شک اندوه بارترین رخدادهای پهلوانی ایران مربوط به شاهنشاهی کاووس کیانی است . شاهی که تنها به دلیل بهره وری کم او از خرد حقیرانه ترین تصادفات و جنگها علیه ایرانیان برپا شد .از راندن و بستن دیوان مازندران-همانان که شاهانی چون جمشید وفریدون در بند کردن ایشان عاجز ماندند-گرفته تا پرواز در آسمان –برای فهم دقیق آمد وشد شب وروزو...-،مرگ سهراب ،داغ سیاوش وگذر از هفت خان حاصل کشتی است که کاووس آبیاری نموده است.

رنجها ،سوگها وغمگساری هایی که بر ایرانیان- خاص و عام -تحمیل شد تنها یک سبب بیش نداشت این که شاهنشاه ایران ، او که همه چیزرا در سیطره دارد چنان که «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه »به خرد پشت کرده و درخت نادانی را بارور کرده است.

    از  خدا خواهیم توفیق ادب                             بی ادب محروم ماند از لطف رب

    بی ادب تنها نه خود راداشت بد                        بلکه آتش در  همه آفاق زد

شاید در شاهنشاهی کاووس ،این خود مردم بودند –خاص و عام-که باحمایتهای فراوان از شاهی کم خرد، بنای حکومتی را نهادند که در آینده، هرآینه انتظار وقوع حوادثی ناگوار از آن میرفت.

درختی که پروردی آمد به بار                              ببینی برش را کنون درکنار

گرش بار خارست خود کشته ای                           وگرپرنیان است خود رشته ای

بندگی وسکوت مهترانی چون گودرز ،گیو و خاندان سام دلیر هم سهم بزرگی در برانگیختگی جنون استبداد کاووس داشت . خدم وحشم بهترین ابزار است برای پیشبرد اهداف شخص صاحب قدرت:

چو  کاووس  بگرفت  گاه  پدر                             مراو راجهان بنده شد سر به سر

دیو سپید برای گرفتن بینایی کاووس هیچگاه به مشکل درافکنده نشد چرا که خود او ازپیش مقدمات نابینایی خود را مهیا کرد اما چگونه؟ با سیلی زدن به جمال خرد

خرد افسر شهرياران بود                                  خرد زيور تاجداران بود

خرد چشم جان است چون بنگری                       تو بی چشم جان کی جهان بسپری   

از انجا که «چراغ دزد خواب پاسبان است»آری واقعا تا کاووس چشم جان را نبست عفریت تباهی دزدانه نتوانست گنج شاهی رابرباید و سیاوش آرمانی را به یغما برد پس او درخواب خوش نادانی خفته بود غافل از اینکه :

هرکه دراین راه کند خوابگاه                              یا سرش ازدست رود یا کلاه   

بی سبب نيست كه چراغ خرد ، اذهان را در گرو داشته و منقلب می سازد و از سيل آرزو مندان ؛ فرهيختگانی عرضه می دارد خواهان تحول فرهنگ – كه در سايه سار آن ، اخلاق ، منش ، انسانيت و...متعالی می گردد

                                                                                                                               انوشگ روان

گرد آوری  : خداداد سعيدی -مهدی سعیدی

ابواسحاق ۲۰/۹/۹۲

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 10:32  توسط داریوش احمدی  | 

به یاد عروج ناگهانی آموزگاران و نگاهبانان فرهنگی شهرستان لردگان

 

 

مرتضی صیدالی- مهردادصیدالی- علی نجات علی پور- حافظ صیدالی - رسول صیدالی 

 

چه درد آور و وحشتناک!

نمي گردد زبانم تا بگويم  ماجرا  چون بود

دريغ و درد

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمگين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بي شرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها  سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل  و  با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو  آخر  وحشت و  اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيک و نيكی ، هر چه اشك گرم  و آه  سرد

تو كاری كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار  آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و بينم باز هست، باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بی شک ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ، همين يک آرزو ، يک خواست

همين يكباره می خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يک مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاریكنای كور بی روزن

در اين شب های شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست ...

 

سخن از فراق، آسان نیست؛ به ویژه آن که فراق جاودانه یک دوست صمیمی باشد و یک استاد مهربان یا یک آموزگار دانا. سخن از فرهیختگانی است که عمر گرانقدر را در کارزار آموزگاری و مبارزه با جهل و ناآگاهی و احترام به علم و ادب سپری کردند و جان شیفته  را در گرمی مهر و محبت معلمی گداختند و خامی را چنان که عادت ابنای روزگار است تاب نیاوردند و سرانجام به کمال سوخته دلی نایل آمدند.

دست و دل و قلم را یارای نوشتن سوگنامه برای آن یاران سفرکرده نیست؛ چراکه از آنها جز سخن شیرین و لب خندان و دل جوان چیزی به خاطر ندارد. چگونه قلم را در سوگ آنها بگریانم، حال آن که محضرشان همیشه سرچشمه شادی بخشی و طراوت آفرینی بود. چگونه نامشان را به آیین عزا بر لب بیاورم در حالی که تا زنده بودند نامشان یادآور نشاط و سرور بود. اینک بر لب جویبار زمانه نشسته ام و گذر عمر را به روشنی می بینم. می بینم که چگونه دل و جانم با شتابی به اندازه بر هم زدن پلکی از مقابل چشمانم می گذرد و روح و روانم از قالب تن پر می گیرد و همراه و همنشین محفل انسم کوله بار سفر به دوش می کشد و آسانتر از برآمدن نفسی از سینه ای در افق مه گرفته زندگانی محو می شود و از نظر پنهان می گردد. بغض امانم نمی دهد که از آنها بگویم. آن یاران مهربان و پاسداران فرهنگ و زبان مادری که باغ پر از طراوتشان همواره پذیرای مجلس انس یاران ادب دوست بودند وهمه تلاش شان برای بلوغ انسان، همه  برای امید ، همه برای تکلم عشق و خود، چراغی بودند گرمی بخش و روشنی آفرین در حلقه دوستان و دانش آموزانی که شیدای کلامشان بودند و شیفته ادبشان.

 

سرزمین من هر آنچه دارد از آموزگارانی است که ققنوس وار می سوزند تا کودکان وجوانان این دیار مسیر زندگی خود را به درستی بیابند و پاسداری از فرهنگ و هویت خویش را در مواجهه با هژمونی فرهنگ غالب بیامورند. دیاری  که در درازنای تاریخش همواره معلم برایش مقدس بوده و هر پیشرفتی داشته و هر شخصیت صادق ودل سوخته ای به خود دیده است از خوان معلمی توشه ای با خود داشته است.  در چنین سرزمینی به دلیل شفاهی بودن فرهنگ و ادبیاتش مرگ یک آموزگار فاجعه ای بزرگ است و هر معلم با درگذشتش انبانی از خاطره ها و یادها را با خود به گور می برد. خرده فرهنگ هایی چون بختیاری به دلیل هجمه ای که از طرف فرهنگ مسلط ملی به آنها وارد می شود و نیز به دلیل نداشتن رسانه  و حامی  قوی با مرگ هر آموزگار  محلی و بومی به تدریج عقیم می شود و دیگر زادن چنین پاسداران فرهنگی برایش سخت می شود. مصیبت از دست دادن فرهیختگان دلسوخته و دردآشنا که فرهنگ و زبان مادری شان را ارج می نهادند از زلزله های بزرگ هم برای این دیار فاجعه بارتر است .

 برای زبان مادری ام متاثر می شوم که چنین حافظان و پاسدارانی را از دست داده که سال ها زمان خواهد برد تا جانشینی برای آنها پیدا شود. پرواز این آموزگاران ، مرگ خاطره های نیاکانی است که می روند و بخشی از تاریخ دردها و رنج ها و خاطره های این سرزمین را دیگر کسی برای کودکان این دیار روایت نخواهد کرد.

رسول را اولین بار در همایشی دیده بودم که برای حفاظت از محیط زیست در شهر لردگان برگزار شده بود. نگاه پر از اشتیاق و چهره ی معصومانه و ادب و متانت مثال زدنی اش که نشان از اصالتی دور و دراز می داد مرا به سوی خود جذب کرد. او هم دغدغه ی باران داشت و انگار  تک تک بلوط ها و دارها خویشاوندان دورش بودند که برای ادامه حیات خود او را صدا می زدند.  در همان صحبت های اولیه دریافتم رسول از آن دسته افرادی است که شهرستان لردگان به شدت به آنها نیاز دارد و روحیه ی بالا و نظم ستودنی و شناخت دقیقش از هویت فرهنگی و اجتماعی شهرستان می تواند کمک های زیادی به توسعه فرهنگی دیارمان کند . بی ادعا و مصمم در هر پست و جایگاهی که بود با تفکر مثبت و اندیشه های روشنگرانه تاثیر بسیار زیادی در اصلاح نابسامانی ها و بهبود اوضاع داشت و هیچ گاه اسیر نگرش های تنگ نظرانه و فرصت طلبی نگشت. برایم گفته بود که پس از وقایع 88 چند باری هم نهادهای امنیتی به بهانه ی فعالیت برای میر و شیخ اورا مورد بازپرسی قرار داده بودند و رسول هم هر بار بر سر همان اصول و ارزش های خویش مانده بود.

 برمی‌خیزم، رو به کوه‌های سبزکوه ، دورادور، در دلم «گاه گریو» می‌خوانم برای رسول عزیز که دریای احساس بود و عاشق باران و باید سخت شاعر باشی به این بادیه تا باران برای بوسیدنِ مزارت ببارد.  


حرف‌های ما هنوز ناتمام ….
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی …..
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

 

داریوش احمدی میلاسی

۱۶ آذر ۹۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 21:14  توسط داریوش احمدی  | 

زادروز اسطوره ی آواز بختیاری و پیشنهاد نام گذاری آن به روز موسیقی بختیاری

 

امروز بیستم مهرماه سال روز تولد اسطوره ی آواز بختیاری، مسعود بختیاری است. همیشه برای من نوشتن درباره ی مسعود بختیاری و تاثیر بزرگی که بر فرهنگ و موسیقی بختیاری داشته بی نهایت دشوار بوده است. ترجیح می دهم در این باره سکوت کنم و هر کس را که سئوالی در مورد مسعود بختیاری پرسید ، او را به دو اثر بی نظیر مال کنون و هی جار ارجاع دهم و همواره این آوازهای بی نظیر را همراه خود داشته باشم تا هجران ها، کوچ ها، جنگ ها، شادی ها، حماسه ها و نامرادی های ایل را با تمام وجود حس کنم .

« با نگاهی به گستره‌ی مرزهای ایران، این جغرافیای خوش نقش را گستره‌ی زندگی اقوام گوناگونی درمی‌یابیم که در سرتاسر این کشور پراکنده شده‌اند و هر یک با زبان، فرهنگ و مذهب خاص خود مشغول زندگی‌اند. اما آنچه باید بر آن تأکید نمود این است که جدای از اشتراکات فرهنگی که بین اقوام مختلف وجود دارد، تمام اقوام ایرانی را وجوه ایرانی بودن به هم نزدیک می‌کند. اما قدر مسلم آن است که هر قومی علاقه دارد که میراث فرهنگی هزاران ساله‌ی خود را حفظ کرده و به نسل‌های بعد انتقال دهد، لذا علاقه به حفظ زبان، و میراث فرهنگی اقوام هیچ‌گونه تناقضی با دو وجه ایرانی و مسلمان بودن آنها ندارد.

بی‌شک یکی از دلایلی که باعث ماندگاری مؤلفه‌های فرهنگی و زبانی این اقوام شده است تفکر قومی در بین مردم این اقوام بوده است. تفکر و نگرش خاصی که در بین اقوام مختلف به صورت توجه به منافع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی افراد یک قوم، تکلم به زبان مادری، توجه به موسیقی محلی، پژوهش، گسترش و پاسبانی از فرهنگ فولکلور، نامگذاری فرزندان با اسامی قومی، نگارش و استفاده از زبان و خط بومی و ... بروز پیدا می‌کند. البته تفکر قومی به ترتیبی که سخن از آن رفت و در حال حاضر در بین اقوام دیده می‌شود، مسئله‌ای نوظهور است که تا حدودی از تحولات سیاسی کشورها در اواخر قرن بیستم نشأت گرفته است.

در واقع تفکر قومی به شکل امروزین آن را باید بیش از هر چیز دیگر باید حاصل کنش‌های سیاسی و اجتماعی دوران معاصر دانسته شود، صرف‌نظر از مسائل سیاسی و اجتماعی کشورها در چند دهه‌ی اخیر، از جمله مواردی که بر فرهنگ و موجودیت اقوام و فرهنگ‌های فولکلور جهان تأثیر فراوانی داشته است پدیده‌ی "جهانی شدن" است؛ جهانی شدن گرچه همواره یکی از تهدیداتی بوده است که اقوام و فرهنگ آنان را تهدید کرده است اما همین پدیده از سوی دیگر باعث رشد و تقویت هویت‌خواهی قومی نیز شده است؛ همان گونه که گفتیم هویت قومی بر مبنای شناسه‌های فرهنگی (زبان، آداب و رسوم و پیشینه‌ی تاریخی) تعریف می‌شود، لذا به خاطر تاثیر و درک تجربه‌ی مشترک از بی‌عدالتی و به حاشیه رانده‌ شدن‌ها، هویت‌خواهی قومی که در شرایط عادی امری انفعالی است، در بین اعضای یک قوم فعال می‌شود و گروه‌های قومی را برای دفاع از هویت و بقای قوم خود برمی‌انگیزاند. »

خوشبختانه 20 مهر روز تولد استان بهمن با روز تولد حضرت حافظ اسطوره ی شعر پارسی و رند دنیادیده که نشان آزادگی و رندی همه ی ساکنان این سرزمین است یکی شده است و ما بختیاری ها می توانیم پیشنهاد کنیم که این روز را به عنوان روز موسیقی بختیاری نام گذاری کنند. حتی اگر هم با چنین پیشنهادهایی موافقت نشود می توانیم در همه ی مطبوعات و نشریه و سمینارهای ادبی و فرهنگی محلی خود این نام گذاری را اطلاع رسانی کنیم و بر آن اصرار ورزیم تا بتوانیم در کنار بزرگداشت حافظ شیرین سخن فرهنگ و موسیقی خود را نیز پاس بداریم و یاد بهمن را جاودانه کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 15:38  توسط داریوش احمدی  | 

مروری بر دلایل عقب ماندگی لردگان و راهکارهای برون رفت از آن

 

 به نام خداوند هفت آسمان                   خداي زمين و خداي زمان

لردگان، بنا به روايات و منابع مختلف، از دير باز مهد تمدن بشري بوده است كه آثار و بقاياي به جامانده از ادوار گذشته همانند تپه هاي باستاني و ... از اين مرده ريگ كهن برصحت اين مدعا صحه مي گذارد.

وقتي به اين تمدن ديرين نگاهي مي اندازيم با كمال حسرت ريشه هاي مدنيت كمتر به چشم مي آيد(شكوفايي هر سرزميني در قالب تمدن ميسر است) حال آنكه جامعه شناسان به اين امر اعتراف دارند كه همه ي دستاوردهاي بشري از جمله علوم،مكاتب، شريعت و .... در گذر تاريخ از يكديگر استعانت جسته و راههاي ترقي را آسانتر پيموده اند و در سايه سار اين تعامل است كه امروزه بزرگترين و پيشرفته ترين تكنولو‍ژي ها پديد آمده و ذات بشر در كنار آن به آرامشي مثال زدني آرميده است چونانكه  از قله هاي رفيع به گذشته پريشيده ي خويش نظاره گر است و از اين ره به تفكر خويش باليده و به آن مفتخر است.

ليكن چرا پيشينه و تمدن گذشته، نتوانسته است چاره گر مشكلات امروزي شهرستان لردگان باشد و خود را درسرنوشت مردم اين خطه موفق نشان دهد؟

محروميت اين شهرستان در چه مقولات و عناويني خلاصه شده است؟ چرا با داشتن فرهيختگاني نام آشنا شهرستان لردگان به حداقل انتظارات واقعي خويش كه همان  رفاه نسبي است دست پيدانكرده، و بسياري از مسايل سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ... در آن در سيطره استان هاي همجوار خط و نشان جسته است؟

داشتن نيروي انساني كار آمد در امر كشاورزي چرا نتوانسته است رنگ  مكانيزه شدن را به آن هديه دهد؟

قبل از انكه به اين پرسش ها پاسخ منطقي ارائه گردد لازم است داشته هاي ديگري از شهرستان عنوان شود شايد بهتر بتوان در اين حوزه جستاري را يافت تا مرهمي باشد برآلام نظاره گر.

شهرستان لردگان بنابر آمار منتشرشده و پژوهش هاي صورت گرفته تنها مكاني است كه بالغ بر 364 روستا را در دامان خود مي پروراند و همچنان در مواهب الهي و طبيعي كه به آن وديعه داده شده سهم بسيار زيادي از رودخانه هاي استان چهارمحال وبختياري را دارا مي باشد همچنين به دليل موقعيت ويژه و حساس امنيتي از دوران حكومت قاجار تا به حال در سه دهستان اداره گرديده است. در پاسخ به سوالات طرح شده عواملي چند بازيگر اين صحنه اند ليكن برحسب مورد فقط به دو مورد آن اشاره مختصر مي گردد:

الف) مديريت ب) رسانه

الف) در اجتماعات مختلفي كه در سطح ملي شاهد ان هستيم همانند انتخابات رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي، شوراها و... سهم مشاركت مردم لردگان از نرم كشوري بسيار بالاتر است و درهيچ نقطه اي از كشور حضور مردم  با اين رنگ ولعاب وجود ندارد! يكي از دلايل مسلم آن مطالبات معوقه مردم اين خطه از مديران است. در مصاحبه اي كه از يك جامعه آماري متوسط به عمل آمد تنها خواسته مردم داشتن حداقل امكانات بوده في المثل يك سرويس واحد شهري، مشخص بودن مديرعامل صنف اتحاديه ها و ... است.

در ابتدا سهم مديريت فرهيختگان شهرستان در سطح ملي وجود خارجي ندارد و درسطح استان نيز بسيار كم رنگ است در ثاني مديراني كه  در اين شهرستان- بويژه در سنوات اخير-به رتق و فتق امور مشغولند از داشتن حداقل ابزارهاي مديريتي بي بهره اند مثلا هيچ مديري را نمي توان يافت كه در حوزه كاري خويش تحصيلات تكميلي را گذرانده يا در مقالات علمي پژوهشي سهمي داشته باشند آيا با داشتن اين صنف از افراد بارقه هاي اميد مي تواند جريان داشته باشد؟

در خبري ديگر: چاههاي نفت كوه ريگ كه زمزمه هاي استخراج آن به گوش مي رسد هنوز در اقدامات اوليه دست و پنجه نرم مي كند ولي در استان هاي همجوار كلنگ احداث پالايشگاه جهت سرازير شدن نفت لردگان به گوش مي رسد، آيا اين اخبار به حساب نياوردن تمدن لردگان است يا به سخره گرفتن مديران؟!

چاره چيست و راهكار كدام است؟ در كوتاه مدت استفاده از توان علمي فرهيختگان اين شهرستان در جلسات گوناگون مي تواند راهگشا باشد ليكن تحمل انديشه ناب در گرو داشتن فرزانگي است!

ب) رسانه:چنانچه در مثل معروف«براي شناخته شدن بايد ديده شد» دقت و عنايت داشته باشيم بسياري از پتانسيل هاي موجود كه در شهرستان لردگان چشم نوازي مي كنند همانند رودخانه هاي خروشان، دشت هاي سرسبز،كوهستان هاي مرتفع و ... اگر در رصد عموم به واسطه رسانه ملي و استاني قرار گيرند تقاضاهاي جانبي جهت به دست آوردن و سرمايه گذاري در ان رونق ميگيرد و بسيار افراد ذي نفعي كه توان مالي خويش را در جهت منافع بيشتر مصروف مي دارند و سرمايه در جهت تكميل، احداث و مكانيزه كردن به كار مي گيرند كه همه ي اين موارد در گرو تبليغات رسانه اي است، ولي به دليل نداشتن تفكر منطقي از ناحيه ي مسئولان حتي به نمايش در آوردن اراضي بكر و پر رونق لردگان لباس ياس پوشيده و همچنان در انتظار ديده شدن است.  آنكه البته به جايي نرسد فرياد است.

انتظاري كه از خوانندگان اين مقاله داريم این است که نقطه نظرات سازنده ي خويش را با ما در ميان نهند.

راز سكوت را نم نم اشك مي داند و غم تنهايي عشق را خلوت شب

خداداد سعيدي ابواسحاقي

24/6/92

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 8:2  توسط داریوش احمدی  | 

پیشنهادی به نیروی انتظامی برای ارتقای امنیت شهر

 

در خبرها آمده بود که چند روز پیش سه سارق با لباس پلنگی نیروهای نظامی و اسلحه ی کلاشینکف وارد یک مغازه طلا فروشی در خیابان اصلی شهر لردگان شده و صاحب طلافروشی را تهدید کرده و مقدار زیادی از طلاهای وی را به سرقت بردند.  مقاومت صاحب مغازه تیراندازی سارقان و توجه رهگذرانرا در پی داشت. در ادامه رهگذران بیشتری متوجه قضیه شدند و به سمت محل حادثه هجوم آوردند. در این بین  یکی ازاهالی با سارقان درگیر شد که در نهایت ، سارقان برای به دام نیفتادن شروع به تیراندازی کردند و فردی را که با آنها گلاویز شده بود به قتل رساندند و متواری شدند وهنوز هم سرنخی از آنها به دست نیامده است.

این دومین سرقت مسلحانه در اصلی ترین خیابان شهر در طی چند سال گذشته است که هدف سارقان در هر دو سرقت هم مغازه های طلافروشی بوده است.

نکته ای که می خواهم قدری به آن بپردازم حضور نیروی انتظامی در صحنه ی سرقت بعد از نیم ساعت به روایت شاهدان عینی و اهالی محل بوده است. با توجه به موقعیت خیابان های شهر لردگان، فاصله ی تنها کلانتری نیروی انتظامی شهر تا خیابان اصلی و محل مغازه های طلافروشی که سرقت ها در آن رخ داده تقریبا 700 متر است ( البته فاصله هوایی آن از بابت شنیدن صدای تیراندازی با اسلحه ی کلاشینکف که سارقان در دست داشته اند نیز کمتر از 500 متر است.)

در بدترین حالت هم زمان لازم برای رسیدن نیروی انتظامی از محل استقرار تا چهارراه بهداری سابق کمتر از پنج دقیقه است. اما اینکه چرا نیروی انتظامی دیر به محل حادثه رسیده است برای ما جای سئوال دارد. نمی توان فرض کرد که صدای تیراندازی به گوش نیروهای مستقر در کلانتری نرسیده باشد زیرا فاصله بسیار اندک بوده و نوع تیراندازی نیز به گونه ای بوده که حتی شهروندان عادی را هم کنجکاو کرده که از خیابان های اطراف به محل حادثه  هجوم آورده بودند و مسلما در این بین نیز چند نفری از اهالی شهر هم با شماره ی 110 تماس گرفته اند. تنها می توان با فرض بی تفاوت بودن و عدم مسئولیت پذیری نیروی انتظامی یا نبود نیروی کافی و عدم وجود برنامه مدیریت بحران این تاخیر را توجیه کرد. چیزی که در گذشته هم بارها در شهرستان لردگان دیده ایم و از آن در رنج بوده ایم.

واقعیت امر این است که نیروی انتظامی درشهرستان لردگان و به ویژه در خود شهر لردگان تا کنون کارنامه ی موفقی نداشته و در تامین امنیت شهر و شهروندان کوتاهی هایی داشته است که شاید از کمبود نیرو و امکانات کلانتری و کم توجهی نیروی انتظامی استان به شهرستان لردگان سرچشمه گرفته باشد.

در طول 10 سال گذشته حداقل 3 درگیری بزرگ طایفه ای در شهر لردگان رخ داده که عملا شهر را به تعطیلی کشانده و امنیت کل اهالی شهر را نیز تهدید کرده است. در بحبوبه ی انتخابات های مجلس نیز همیشه درگیری های کم و بیش طایقه ای و دسته جمعی هم داشته ایم که در همه دوره ها هم تکرار می شوند. نیروی انتظامی نیز در همه موارد کاملا منفعلانه عمل کرده و نتوانسته انتظارات مردم را برآورده سازد.

واقعیت این است که شهرستان ما بافتی کاملا طایفه ای و عشایری دارد که در آن مجموعه زیادی از طوایف و ایلات مختلف در کنار هم زندگی می کنند و هر ساله هم به علت موقعیت مرکزی و جغرافیایی و طبیعت آن مهاجران زیادی از استان های کهگیلویه و بویر احمد و خوزستان به آن وارد می شوند و در آن سکونت می گزینند. علاوه بر آن هر ساله جمعیت زیادی از روستاهای کوچک و دور افتاده نیز به شهر مهاجرت می کنند که تراکم جمعیت را درشهر به شدت بالا برده و بافت اجتماعی ویژه ای را به شهر داده اند که همه ی این موارد خلا های امنیتی زیادی را درشهر ایجاد کرده اند.

از طرف دیگر باید پذیرفت که روحیه ی عشایری ما کمتر با تسامح و تساهل آشناست و با کوچک ترین محرک ها، واکنش های عصبی و خشونت های کلامی شروع می شود و به درگیری های فیزیکی دو نفره می انجامد که اگر در همین مراحل متوقف نشود در اندک زمانی فاجعه ی درگیری های طایفه ای را در پی خواهد داشت. بهترین راه  مبارزه با چنین ناهنجاری های اجتماعی، فعالیت های فرهنگی مستمر و طولانی مدت توسط نهادهای دولتی ازقبیل فرمانداری و نیروی انتظامی و آموزش و پرورش و گروه های مدنی غیر دولتی است که در دراز مدت حتما نتیجه خواهد داد. ولی  در حال حاضر ودر کوتاه مدت مدیریت این مسائل نیاز به  راه حل فوری و اثرگذار دارد. بنابراین لازم است که نهادهای تامین امنیت و مجری قانون در شهر ما تقویت شوند تا با مدیریت خردمندانه و هوشیار به رصد خلا های امنیتی بپردازند و با اقدامات پیشگیرانه راه بر هرج مرج و آشوب های دسته جمعی و اتفاقات ناخوشایندی از این دست، ببندند.

برای نمونه می توان به همین خیابان ولیعصر اشاره کرد. تقریبا می توان گفت که بیشتر درگیریهای دسته جمعی و یا سرقت های مسلحانه در این خیابان یا منتهی به آن رخ داده است. چرا که تراکم رهگذران و دستفروشان و ادارات و بانک ها در این خیابان بسیار بالاست. در روزهای پایانی سال و نزدیک به عید نوروز نیز تمام خیابان به تصرف دستفروشان درمی آید و نیروی انتظامی حتی نمی تواند ترافیک آن منطقه را مدیریت کند. بنابراین پیشنهاد می شود که در اسرع وقت، حداقل یک کیوسک انتظامی در محل چهارراه بهداری سابق نصب شود و حضور نیروی انتظامی در آن به صورت دائمی باشد تا تسلط نهاد امنیتی بر شاهراه اصلی شهر جهت حفظ امنیت آن به حداکثر برسد. 

نقطه ی استراتژیک امنیتی دیگری که در شهر به نظر می رسد نیاز به استقرار تمام وقت نیروی انتظامی دارد فلکه ی میلاس است که در آن منطقه نیز به دلیل تراکم بالای جمعیت در معابر اصلی ورودی  شهر و ترافیک ناشی از عدم رعایت قانون و حق تقدم ها توسط رانندگان، امکان بروز مناقشه هست و تا کنون چند باری هم شاهد درگیری درآن نقطه بوده ایم. چنین کاری با حداقل هزینه می تواند صورت گیرد.

امید است که پیگیری شهروندان هم مسئولین را متوجه وظایف و تعهداتشان کند تا دیگر شاهد چنین اتفاقات ناگواری نباشیم.

 

لیلی جلیل پیران

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 19:36  توسط داریوش احمدی  | 

لزوم استفاده از صندوق های رای برای رساندن پیام خود

 

 

من به آقای روحانی رای می دهم

این چند روزتحلیل های زیادی را در مورد رای دادن یا عدم شرکت در انتخابات خوانده ام. تا همین چند روز پیش که به شهرستان نرفته بودم و مناظره های کاندیداها را ندیده بودم، قصدی برای شرکت در انتخابات نداشتم و مثل بسیاری از دوستان و همکاران نتیجه را ازپیش تعیین شده می دانستم .

پس از شائبه تقلبی که در انتخابات 88 به وجود آمد سرخوردگی سیاسی و اجتماعی و بی اعتنایی به عملکرد دولت در مقیاسی وسیع جامعه را فراگرفت. این در حالی است که در شرایط کنونی ، برای مبارزه با غلبه استبداد و استیلای گروه متحجر وتمامیت خواه بر سرنوشت ما، استفاده از صندوق های رای تنها راه است. چرا که بدون حضور در انتخابات هیچ گونه اتحاد یا همگرایی دیگری بین مردم برای رساندن سخن و خواسته شان به نظام وجود ندارد. تنها ابزاری که ما در اختیار داریم همین تک رای مان است. چرا از این تنها دارایی خود برای اعلام حضور خود استفاده نکنیم و به خیال خود آن را در جیب خود نگهداریم تا بتوانیم در زمانی دور با افتخار در یک انتخابات آزاد شرکت کنیم؟

 شايد اين سخن احمد باباميسکه پر بيراه نباشد که درباره مردم جهان سوم گفته است بيش از دموکراسي، به خوگرفتن به گفت وگوي فراگير و ملي درباره مسايلشان نياز دارند، وگرنه دموکراسي نيز ابزاري براي فريبشان خواهد شد. «با اين همه نمي توان نشست و دست روي دست نهاد تا مردمي و جامعه اي رشد کند و قامتش برازنده دموکراسي شود. همان گونه که نمي توان صبر کرد تا بازيگران فوتبال، نخست قواعد و اخلاق بازي را بياموزند و سپس براي آنها ميدان بازي مهيا کنيم.
تکنيک هاي بازي و اخلاق بازي را نيز در بازي بايد آموخت. و همان گونه که در گسترش اخلاق بازي در ميان بازيکنان، نقش مربيان، داوران و تماشاگران بسيار سازنده است، در پديداري اخلاق و رفتارهاي دموکراتيک در جامعه نيز نقش گروه هاي مرجع اجتماعي (مربيان)، دولت (داور) و خارجيان (تماشاگران) غيرقابل چشم پوشي است. پس نه بايد دموکراسي را به عنوان يک هدف مقدس، تنها ستايش کرد و چشم برهمه کاستي ها و ناراستي هاي آن بست و نه مي توان حکم به بي ثمري آن داد و راه تحقق آن را مسدود ساخت... . «در واقع، درست تر آن است که بگوييم هيچ دموکراسي کاملي وجود ندارد. و اصولادموکراسي کامل ـ منطقا- ناممکن است. آنچه ما به نام دموکراسي مي شناسيم و حتي در غرب دهه هاست بدان عمل مي شود، نه خود دموکراسي که «تمرين دموکراسي» است.

در واقع دموکراسي همان «تمرين دموکراسي» است. مثل بازي فوتبال که هرچه ما بازي مي کنيم در واقع تمرين بازي است. همان گونه که هيچ الگويي براي يک بازي فوتبال کاملاتکامل يافته و نهايي وجود ندارد و تمام بازي هاي امروز ما ـ حتي وقتي رسما مسابقه مي دهيم ـ نوعي تمرين براي بازي هاي بهتر در آينده است، هيچ الگويي نيز براي «دموکراسي نهايي» وجود ندارد.
تمامي رفتارهاي ظاهرا دموکراتيک امروز ما، نوعي تمرين براي دستيابي به دموکراسي است... . «بسياري از ما هنوز گمان مي کنيم که دموکراسي موهبتي است که از حکومت به جامعه مي رسد يا حکومت مي تواند از استقرار آن در جامعه ممانعت کند. حتي گاهي نخبگان اجتماعي و سياسي ايران بر اساس اين باور کوشيده اند تا از راه هاي غيردموکراتيک، به بسط دموکراسي در ايران ياري رسانند. بايد بياموزيم که شناخت غلط و استفاده نادرست از يک ابزار خوب، گاهي به مراتب هزينه اي بيشتر از شناخت و کاربرد آگاهانه و درست يک ابزار بد دارد. تلاش ما براي درک درست دموکراسي مي تواند ما را در شناخت و هموارکردن مسيري که مي تواند ما را به سوي شرايط دموکراسي تکراري سوق دهد، ياري رساند و بر استواري گام هايمان بيفزايد.»


می دانم هر روز در صدا و سیما اعلام می کنند که رای شما به هر کدام از این 6 نفر رای به نظام است و مشارکت حداکثری را طلب می کنند تا مشروعیت به دست بیاورند.ولی نظر من این است که این ها همه ظاهرسازی است و اتفاقا عده ی زیادی از همین تمامیت خواهان هستند که آرزو دارند اصلح طلبان در انتخابات شرکت نکنند دارند تا آنها دوباره قدرت و اداره ی حکومت را دردست داشته باشند و با وضع قوانین نادرست  یا به کار گماردن افراد کوته فکر وکند ذهن ومتحجر برای زندگی و سرنوشت ما برنامه ریزی کنند. به قول آثای مسعود بهنود انگار شناخت عالم از مشروعیت یک نظام منوط به شرکت در صد مشخصی [مثلا بالا‌تر از هفتاد درصد واجدین شرایط] در انتخابات است. در حالی که همه می‌دانیم که همه نظام‌های مستقر که در سازمان ملل نماینده و رای دارند از نظر حقوق بین الملل مشروع‌اند، حتی اگر مانند شیخ‌نشین‌های همسایه ایران هیچ انتخاباتی نداشته باشند، یا مانند کشورهای کمونیستی سابق دموکراسی را سراغ نگرفته باشند. دنیا نفت کشور را می‌خرد و به همین نظام رسید می‌دهد، اسکناس‌های در دست مردم با امضای اینان است و با امضای قضات همین نظام افراد زندانی و اعدام می‌شوند. تصمیم‌های مسئولان همین نظام بر زندگی میلیون‌ها مردم اثرگذار است.

اگر مشارکت حداکثری مهم بود که برخی تندروها این همه کاندیداهای مورد حمایت مردم را رد صلاحیت نمی کردند یا خاتمی را به نیامدن امر نمی کردند.

بگذارید مثالی بزنم :" در نزدیکی ما شهری وجود دارد که در هر دوره انتخابات شورا تنها افراد یک طایفه برنده می شوند و همیشه اداره ی شهر و شهرداری و شورا در اختیار آنهاست چرا که در روز انتخابات افراد این طایفه از اول صبح به پای صندوق های رای می روند و با هر ترفندی هست اجزه نمی دهند دیگران به  تعرفه های رای دسترسی پیدا کنند ، به ظهر نرسیده تمام تعرفه ها تمام می شود و نتیجه دلخواه آنان به دست آمده است. 70 درصد جمعیت آن شهر هم در انتخابات شرکت نمی کنند ولی سالهاست که از عقب ماندگی شهرشان می نالند و البته به شناسنامه های مهرنخورده ی خود هم افتخار می کنند!

باید ببینیم که تحریم کردن انتخابات ما را به کدام ناکجاآباد می برد و با شرکت کردن در انتخابات چه از دست می دهیم.  

درادامه مقاله ی تامل برانگیز آقای دکتر رنانی را آورده ام که حجت را بر ما تمام کرده است.

بیایید یک بار دیگر هم دموکراسی را تمرین کنیم.

 انقلابی‌گری یک حرکت ضداجتماعی و ضدتوسعه است.  بنابراین فرقی نمی‌کند تو که باشی، هر که خواهی باش، اگر بذر ناامیدی و ناچاری افکندی، اگر «احساس پایان» و اصلاح‌ناپذیری را تلقین کردی، اگر ضرورت تغییرات همه‌جانبه و یکجا را تاکید کردی، اگر خواستی پدیده‌ها را با معجزه و در یک چشم به‌هم‌زدن تغییر دهی، اگر به تغییرات کوچک و اندک رضایت ندادی، اگر جامعه را یکباره آرمانی خواستی، اگر از دموکراسی فقط کاملش را طلبیدی و به کمتر از کامل رضایت ندادی، اگر در پی برپایی آرمانشهر روی زمین بودی و اگر زندگی را قابل تحمل ندانستی مگر با حذف رقیبی یا محو نقیبی، تو اصلاح‌طلب نیستی تو یک انقلابی هستی که احساست بر اندیشه‌ات پادشاهی می‌کند و سرعت را می‌پرستی و بی‌ثباتی را مقدس می‌داری و تدریج را و اطمینان را نابود می‌کنی. 

 به گمان من در دنیای نو، هرکس به هر روشی موجب تخریب پایه‌های ثبات جامعه‌ای یا ملتی شود، یا دریچه‌های امید را به سوی آنان ببندد، انقلابی ویرانگر است. فرقی نمی‌کند، اگر رییس‌جمهوری باشی اصولگرا که با یک تصمیم شتابزده اما پردامنه اقتصادی، همه تعادل‌ها و ثبات‌ها را به‌هم بریزی و همه دنیا را بر علیه ما برآشوبی و زمین و زمان به‌هم بدوزی تا آرمان‌های خودت را برکشی، تو یک انقلابی هستی که سرانجام نظم موجود را ویران خواهی کرد. یا که کنشگر اصلاح‌طلبی باشی که اصلاحات را یکباره و سریع و یکجا بخواهی و فقط بخواهی در بازی‌ای شرکت کنی که اخلاقی باشد و تمیز و منزه و بعد قهر کنی و کناره بگیری و چنین القا کنی که دیگر امیدی به تحول و پنجره‌ای به روشنی نیست، تو نیز یک انقلابی ویرانگری و با این تعریف، من یک ضدانقلاب دوآتشه‌ام.

  در عصر انقلاب‌های ذره‌ای، من یک ضدانقلابم و به این ضدانقلاب بودنم افتخار می‌کنم. اصلاح‌طلبی یعنی «تمرین اصلاح‌طلبی». همان‌گونه که دموکراسی یعنی «تمرین دموکراسی». همان‌گونه که فوتبال یعنی تمرین فوتبال. ما یک بازی فوتبال نداریم و جدای از آن، چیز دیگری هم به نام «تمرین فوتبال». ما چیزی که تمرین فوتبال باشد اما بازی فوتبال نباشد، نداریم. همان بازی فوتبال، تمرین فوتبال است. یعنی وقتی هم که می‌خواهیم تمرین فوتبال داشته باشیم باز یک «بازی فوتبال» می‌گذاریم تا تمرین کنیم و همان‌طور که نمی‌شود بنشینیم و بگوییم هرگاه فوتبال را کامل آموختیم وارد بازی می‌شویم،

نمی‌شود بگوییم هرگاه دموکراسی کامل شد، وارد انتخابات می‌شویم. همان‌گونه که نمی‌شود گفت هرگاه امکان اصلاحات کامل وجود داشت وارد اصلاح‌طلبی می‌شویم. اگر «اصلاح‌طلبی» را واجد سه رکن «آگاهی»، «عقلانیت» و «عدم خشونت» بدانیم، آگاهی تنها از طریق حضور و تمرین مدنی و کسب تجربه به دست می‌آید. آگاهی – دست‌کم برای کلیت جامعه - با خواندن و مطالعه به دست نمی‌آید. آگاهی اصلاح‌طلبانه نوعی سرمایه اجتماعی است که فقط در کنش جمعی و تعامل عمومی و همکاری عملی به دست می‌آید و رکن دوم اصلاح‌طلبی یعنی عقلانیت آنگاه محقق می‌شود که «تدریج» را باور کنیم و همه‌چیز را سریع و در یک دوره و شتابزده نخواهیم، که اقتضای عقلانیت، «صبوری در تصمیم» و «تدریج در عمل» است.

هرچه تصمیمی سریع‌تر گرفته شود و هرچه عملی شتابزده‌تر چهره بندد، میزان عقلانیت نهفته در آن کمتر خواهد بود. به همین علت است که انقلاب‌ها معمولا دستاوردها و منافعشان کمتر از هزینه‌هایشان است. چون تصمیمات در فضایی احساسی و به طور شتابزده چهره می‌بندد و بنابراین از سطح عقلانیتی پایین برخوردار است. همچنین اقدامات به‌سرعت عملی می‌شود و فقدان تدریج، احتمال خطا را بالا می‌برد.  چرا راه دور برویم، یک نمونه عینی و تروتازه از اصلاح‌طلبی را در این روزها داریم: برخورد آقای هاشمی هم در آمدن برای کاندیداتوری و هم پس از ردصلاحیت، نمونه اعلای یک برخورد اصلاح‌طلبانه بود. فقط برای اینکه از این پس هم اصلاح‌طلبانه باقی بماند یک شرط دارد: قهر نکند. سرمایه‌اش را به خانه نبرد، در میدان بماند و با همین مقدورات موجود در کنار مردم امید بخشد و مردمی را که به امید بازگشت «ثبات» و «عقلانیت» به کشور دور او جمع شده بودند، مایوس نکند و به خانه بازنگرداند. کنار آنان بماند و دست در دست خاتمی بگذارد و همت کند تا این شور فراهم‌آمده به سردی و ناامیدی نگراید.  

اکنون به سخن نخست خود بازمی‌گردم: می‌خواهم به اصلاح‌طلبان بگویم که پس از ردصلاحیت هاشمی، «مهاجرت به درون» یک برخورد انقلابی است و انقلابی‌گری در شأن اصلاح‌طلبان نیست. قهر و خانه‌نشینی، رفتن به تعطیلات، اعلام اینکه «کاندیدا نداریم»، «رای نمی‌دهیم»، «بازی، تک‌اسبه است»، «پایان دموکراسی است» و نظایر اینها، اینها همه یعنی آیه یأس خواندن و این پیام غیرمستقیم را به جامعه‌دادن که «دیگر امیدی به اصلاح نیست». آیا مایوس کردن جامعه و بسته‌دیدن همه دریچه‌های اصلاح‌پذیری، به معنی پاشیدن بذر ناامیدی نسبت به آینده و رهنمون‌کردن جامعه به دو گزینه «درخود فرو روی و انحطاط» یا «درهم ریزی و انقلاب» نیست؟  و من امروز یک «ضدانقلاب دو‌آتشه‌ام» که معتقدم در قرن بیست‌ویکم یعنی بعد از فروپاشی بلوک شرق از یک سو و ورود جهان به عصر اطلاعات، هیچ جنایتی سهمناک‌تر از سوق‌دادن یک ملت به سوی ناامیدی و سرخوردگی که نهایتا می‌تواند تحت فشارهای اقتصادی و اجتماعی، در یک بزنگاه تاریخی و با حادثه‌ای کوچک به یک درهم ریزی، شورش یا انقلاب بینجامد، نیست.

انقلاب پدیده‌ای متعلق به عصر رژیم‌های استبدادی، جهان دو قطبی، جنگ سرد و دنیای پیش از عصر اطلاعات است. انقلاب وقتی قابل دفاع است و رخ می‌دهد که تحولات درونی و ذهنی آدمیان سرعتی بیش از تحولات بیرون دارد. یعنی انتظارات تغییر می‌کند اما دنیای بیرون – به علتی مانند انسداد ناشی از استبداد – تغییر نمی‌کند. در این صورت با انقلاب، انسداد بیرونی را رفع می‌کنیم. اما در عصر جهانی شدن و انقلاب انفورماتیک که دنیای بیرون لحظه‌به‌لحظه تغییر می‌کند و تحولات عالم واقع از تخیلات ما نیز پیشی می‌گیرد، انقلاب چه معنی دارد جز تخریب و پسروی؟ در عصری که دیگر هیچ استبدادی در جهان، مقابل موج اطلاعات و تحولات فناوری دوام نمی‌آورد انقلاب و انقلابی‌گری دیگر محلی از اعراب ندارد. 

 امروز روز «مهاجرت به بیرون» است. اصلاح‌طلبی اقتضا می‌کند که همه به بیرون مهاجرت کنیم. به بیرون از خویش، با جامعه درآمیزیم و به نیازش پاسخ گوییم. امروز یکی از معدود روزگاران تاریخ ایران است که مردم نگرانند و فعال، ولی روشنفکران و اصلاح‌طلبان رو به یأس و سرخوردگی دارند. همیشه داستان بر عکس بوده است. مردم منفعل و بی‌انگیزه و روشنفکران فعال و باانگیزه و این روشنفکران بوده‌اند که باید برای به حرکت واداشتن جامعه کاری می‌کرده‌اند. امروز داستان دقیقا برعکس شده و به همین علت است که می‌گویم امروز روز «مهاجرت به بیرون» از سوی اصلاح‌طلبان است. مهاجرت به بیرون یعنی از آرزوها و پندارهای صلب و بسته خویش دست برداریم. مثل مردم واقع‌گرا شویم. یعنی به هر پنجره‌ای را که می‌تواند نوری به آینده بتاباند، بیاویزیم. اصلاح‌طلبی یعنی از شخص عبور کنیم و به فرآیندها بیندیشیم.

من نمی‌فهمم که چرا وقتی خاتمی و هاشمی در میان کاندیداها نیستند گمان می‌کنیم اصلاح‌طلبی به پایان راه خود رسیده است. اینکه می‌شود همان انقلابی‌گری. راستی اگر نمی‌توانید کاندیدای حداکثری خود را داشته باشید، در این صورت باید بگذارید تا رقیب همه فرصت‌ها را یکجا و بی‌هزینه ببرد و همه راه‌های اصلاح را ببندد؟  در علم اقتصاد نظریه‌ای هست به نام «دومین بهترین». این نظریه می‌گوید اگر ما نتوانستیم به بهترین گزینه مطلوب دست یابیم، منطقی نیست که مساله را رها کنیم. باید ببینیم دومین گزینه بهتر در میان سایر گزینه‌ها کدام است و الی آخر.

بنابراین عقلانیت اقتصادی حکم می‌کند که در انتخابات اگر نتوانستیم به اولین گزینه مطلوب دست یابیم، سراغ دومین گزینه مطلوب برویم.  بر اساس نظریه دومین بهترین، آیا در این انتخابات این فرصت برای ما بسته است که بکوشیم یک رییس‌جمهور غیرنظامی (هرچند اصلاح‌طلب هم نباشد) روی کار بیاید؟ آیا یک رییس‌جمهور باتجربه بهتر از یک رییس‌جمهور کم‌تجربه نیست؟ آیا چنین فرصتی در اختیار ما نیست که قدرت را به سوی یک فرد پرتجربه‌تر برانیم؟ آیا یک رییس‌جمهور آرام و عقلانی – حتی اگر وابسته به رقیب ما باشد – بهتر از یک رییس‌جمهور احساسی و پرشروشور نیست؟ و آیا و آیا...؟ 

 «داگلاس نورث» برنده جایزه «نوبل» ۱۹۹۳ نکته عجیبی را می‌گوید. او با مطالعه چند‌هزار سال تاریخ تمدن بشری و مطالعه گسترده در نهادها و شرایط تحول آنها، «شرایط استان‌های توسعه» را در سه مساله خلاصه می‌کند. یعنی می‌گوید تاریخ توسعه نشان می‌دهد هیچ کشوری، توسعه نیافته است مگر اینکه تحولاتی در درون رخ داده باشد که توانسته باشد این سه شرط را محقق کند:  ۱- مقامات در همه سطوح به قانون پایبند باشند.  ۲- نظامیان از عرصه‌های اقتصادی دور مانده باشند.  ۳- جامعه بتواند انبوهی از بنگاه‌های اقتصادی داشته باشد که عمر بنگاه از عمر موسسان بنگاه طولانی‌تر باشد (ژاپن در سال ۱۹۹۹ بیش از یکصد‌هزار بنگاه اقتصادی از این نوع داشته است).  با این سه شرط روشن است که ما هنوز خیلی مانده است تا به «شرایط استان‌های توسعه» برسیم و متاسفانه در سال‌های اخیر پسروی هم داشته‌ایم.

اما آیا کناره‌گیری و جریده‌روی اصلاح‌طلبان در انتخابات آتی به هر بهانه‌ای که می‌خواهد باشد، باعث نمی‌شود ما در شرط دوم پسروی بیشتری داشته باشیم.  امروز اصلاح‌طلبی منوط به «مهاجرت به بیرون» است. مهاجرت از خویش یعنی از کمال‌پرستی خویش و از «همه‌چیز یک جا خواهی خویش» و از «منزه‌طلبی خویش» بیرون آییم. با واقعیت جامعه آشتی کنیم. جامعه ما امروز در ابهامی سخت فرورفته است؛ ابهامی هراس‌انگیز. جامعه ما امروز به سرمایه اجتماعی اصلاح‌طلبان و اعتدال‌خواهان و به سرمایه نمادین رهبران آنان نیازمند است تا بتواند خود را بسیج کند و در میان همین گزینه‌های موجود، «دومین بهترین» را برگزیند، شاید راه توسعه چندین دهه کوتاه‌تر شود. اعتبار اصلاح‌طلبان و رهبرانشان را برای کی می‌خواهیم؟ مبادا با آبی که باید امروز بخوریم برای ساختن کاخ آرزوهای فردا خشت بمالیم.

 خنک آن قمارباز که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 16:6  توسط داریوش احمدی  | 

سالگرد حادثه ی سفیلان و به یاد دانش آموزان مدرسه ی پیران شهر

 

بنویسید بر این تخته : خیال همه تخت

آب از آب تکان خورده و بابا بدبخت

دست در دست خزان و ... خبر و ...  خاطره ای

برگ هایی که فرو ریخت و...  بی چاره درخت                              علی بداغی، شاعر بختیاری

دیروز هم سالگرد حادثه ی مدرسه ی سفیلان بود و دردهای امروز چنان سنگین وجانکاه اند که کسی را درد دیروز در یاد نبود.

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 8:7  توسط داریوش احمدی  | 

ضرورت تشکیل گروه ها و تشکل های فرهنگی و اجتماعی در شهرستان

همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها در هم شکسته
 به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته
چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
 خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
                                شفیعی کدکنی

مدت ها بود با چند نفراز دوستان قصد داشتیم که ماهنامه ی چویل لردگان را منتشر نماییم. هر چند هزینه های گزاف چاپ نشریه و عدم حمایت از هیچ گروه یا ارگانی کار را مشکل کرده است ولی با توجه به نفوذ بسیار کم اینترنت در شهرستان ما تنها راه اطلاع رسانی جمعی انتشار نشریه و روزنامه است. تا اینکه اوضاع تورم و ارز صورتی دیگر یافت و بحران کاغذ پیش آمد که هزینه ی کاغذ رابه سه و چهار برابر رساند به گونه ای که تعداد زیادی از نشریات از انتشار مطالب خود بازماندند و عده ای هم کاملا تعطیل شده اند. از جمله ی مهم ترین و بهترین نشریاتی که به این دلیل ضربه خورده اند و انتشار آنها به مدت چند ماه متوقف شد دوماهنامه ی وزین فرهنگی ادبی بخارا است که از سال ها پیش توسط استاد ارجمند علی دهباشی منتشر می شد و از ابتدای امسال تا کنون یکشماره منتشر شده بود و گویا دوباره یک شماره از آن را منتشر کرده اند. شیوایی و بلاغت و فاخر بودن این نشریه به حدی است که کمتر کسی است که یک شماره ی آن را مطالعه کرده باشد و پیگیر شماره های بعدی نباشد.جایی که نشریه ی بخارا با این همه مشتاقان فراوان چنین احوالی دارد، دیگر اوضاع نشریات محلی و ناشناخته از پیش معلوم است. در این ایام محنت محمودیه فرهنگ و هنر آسیب های جدی دید و این اواخر مشکلات اقتصادی هم مزید بر علت شد تا کتاب ومجله و نشریه و روزنامه با هزینه و زحمت بیشتری به دست دانش آموز و دانشجو و مردم برسد.

نمی دانم تا کی باید خون دل خورد و به امید آینده ای روشن تر و بهتر ماند. از سالهای میانی ده ی هفتاد که دانش آموزی در شهری دیگر بودم تا کنون شبی نبوده است که به شهرستان و منطقه ی خود فکر نکنم و از بی عملی و بی تاثیری خود دلگیر نباشم. مسلما 15 سال پیش امکان ارتباط بسیار کمتر بود و گاهی از اینکه فکر می کردم تنها کسی هستم که دغدغه ی بهروزی شهرو دیارمان را دارد مایوس و افسرده می شدم و گاهگاهی که یکی دو نفر از دوستان همراهی می کردند و برای شهردار یا نماینده مجلس یا فرماندار نامه می نوشتیم یا ملاقات حضوری می رفتیم حس بهتری داشتم. خوشبختانه تصور من اشتباه بود ودر همان زمانها هم عده ی زیادی از هم تباران غم دیار داشته اند و به هر راهی که می توانستند در بهبود آن می کوشیده اند. امروز اوضاع بهتری داریم و هم سطح آگاهی مردم بالاتر رفته است و هم تعداد تحصیل کردگان منطقه زیاد شده است که بیشترشان دغدغه های پیشرفت شهرو دیارشان را دارند و این جای امیدواری بسیار زیادی است.

سایت ها و وبلاگ هایی هستند که به مسائل، مشکلات و اخبار شهرستان لردگان می پردازند که تا حد زیادی  در همگرایی توقعات از مسئولان و نیازهای فرهنگی و اجتماعی شهرستان نقش دارند. از وبلاگ خبر لردگان گرفته تا وبلاگ تعدادی از دانشجویان به نام لردگانی ها و اخیرا هم تشکل نیک اندیش لردگان و دیگر وبلاگ ها در مورد شهرستان لردگان می نویسند. یکی پیگیر مسائل خود شهر لردگان می شود و از آسفالت بد کوچه ها و خیابان هاو سد معبر و جاده ی دانشگاه پیام نور می نویسد و دیگری از باغ های خشکیده ابواسحاق یا پیشرفت کند بیمارستان مال خلیفه یا کم آبی در در دشت های خانمیرزا یا میلاس و ریگ. با این همه مشکلات و نارسایی ها چنان زیادند و ظاهرا امکانات و تجهیزات رفع آنها بسیار کم است که باید با پیگیری های بیشتری و بیشتر اطلاع رسانی کنیم و سطح انتظارات خود از مسئولین امور را بالا ببریم و در آشنایی شهروندان با حقوق خود بکوشیم

نمی دانم چه کسی یا کسانی هستند که برای آینده ی دور شهرستان و منطقه ی ما تصمیم می گیرند و برنامه های بلند مدت تعریف می کنند؟ طبیعتا سه گروه هستند که می توانند چنین نقشی داشته باشند: ریش سفیدان و بزرگان و افراد پرنفوذ شهرستان، مقام های انتخابی یا انتصابی سابق یا فعلی و دولتی شهرستان یا گروه های فرهنگی یا اجتماعی درشهرستان

در مورد گروه اول یعنی  بزرگان و ریش سفیدان طایفه ها و بخش های مختلف می توان گفت که به دلیل نداشتن مطالعات دانشگاهی و عدم آشنایی جدی با مولفه های توسعه در این حد رشد یافته نیستند که دغدغه ی 10 یا 20 سال آینده را داشته باشند و به آن فکر کنند و حداکثر می توانند امور روزمره را بررسی کنند یا شاخص هایی را در نظر دارند که با تفکر سنتی آنها مطابقت داشته باشد. آیا تا کنون یکبار شده که بزرگان و یا متنفذان شهرستان برای چاره اندیشی برای آینده ی شهرستان یا منطقه دور هم جمع شده باشند و مذاکره کنند؟

وضعیت مورد گروه دوم یعنی فرمانداران و بخش داران حال و گذشته ی شهرستان ما و دیگر مسئولان دولتی و نیز نمایندگان ادوار مختلف مجلس از گروه اول هم اسفناک تر است. مسئولان دولتی از آنجا که انتصابی و در بعضی موارد هم غیر بومی اند و مدت مسئولیت شان هم محدود است ، دغدغه ی آینده ی شهرستان را ندارند و در پاره ای موارد حتی از توانایی یا تخصص اندک هم بر خوردار نیستند. شنیده ام یکی از فرمانداران اخیر شهرستان ما قبل از اینکه سکان دار امور شود در شهری دیگر مغازه ی خوار و بار فروشی داشته و  به لطف رابطه و چه بسا بی تفاوت بودن مردم منطقه ی ما چند صباحی فرماندار شد. آیا چنین افرادی آینده ی شهرستان لردگان یا وضعیت آینده ی کودکان یا زنان برایش مهم است یا اصلا چیزی از دردها و بیماری های روحی مادران داغ دیده ی سفیلانی می داند؟

نیز ندیده ام و نشنیده ام که نمایندگان دوره های گذشته ی شهرستان مان هم یکجا دور هم جمع شوند و جلسه ای بگذارند و برای آینده ی شهرستان فکری و برنامه ای داشته باشند. هر کدام جزیره ای برای خود شده و انگار تنها زمانی که در مجلس بوده اند وظیفه ای در قبال منطقه داشته اند و پس از آن دیگر مسئولیت از آنها ساقط شده است.

 گروه های فرهنگی و اجتماعی شاخص هم در شهرستان ما وجود ندارند و تنها تعداد اندکی از دانشجویان هم دوره ای یا هم کلاسی سابق فعالیت های اندکی دارند که به علت عدم توجه به کارهای ارزشمند آنها از طرف مسئولان و حتی مردم در ادک زمانی سرخورده می شوند و همان کورسوهای امید هم به خاموشی می گراید. واقعا چرا در شهرستان ما هنوز یک گروه فعال و از اندیشمندان و علاقه مندان به حوزه های اجتماعی و فرهنگی شکل نمی گیرد که حداقل بتوانند راه خود را فقط چند سال ادامه دهند؟ حتی در تعدادی از روستاها که تحصیل کردگان و دانشجویان زیادی هم دارند و آشنایی با همدیگر هم زیادتر است برای بحث و تبادل نظر در مورد مشکلات وناهنجاری های همان روستا هم انگیزه ای ندارند.

هفته ی گذشته با یکی از دوستان به شبانه و به صورت پنهانی به منزل خرابه ای در یکی از روستاها رفتیم. حدود 30 نفر از جوانان و نوجوانان را دیدیم که هر کدام در گوشه ای شمعی برای خود روشن کرده بود و مشغول مصرف شیشه یا کراک بودند. صحنه ی بسیار اسف بار و ناامیدکننده ای بود. هر کدام از آنها می تواند با اختلالات روانی که در درونش رخ می دهد در مواجهه با دیگران فاجعه ای را رقم بزند. سونامی مواد مخدر صنعتی، امنیت را از بین می برد  و اخلاق و فرهنگ را در جامعه ما به تباهی می کشاند و متاسفانه خانواده ها ،جامعه و دولت هم ظاهرا در برابر آن کاملا تسلیم شده اند. به نظر من تنها راه مقابله با چنین تهدیدهای آشکار و ویرانگری، همگرا شدن نیروهای دلسوز و آگاه با هم برای یافتن راه حل های کم هزینه و کارآمد است.

امروز 16 آذر و روز بزرگداشت دانشجو و احترام به همه دانشجویانی است که هیچگاه فرهنگ را قربانی اقتصاد ومعیشت نکرده اند وهمواره آرمانگرایی آنها راه درست را به جامعه نشان داده است. همه ی امید شهرستان لردگان هم دانشجویان سرزنده و با نشاطی است که دل در گرو آبادانی دیار خود دارند و مجبورند هم با فقر ومحرومیت بجنگند و هم عتاب بزرگان و ریش سفیدانی را تاب بیاورند که هنوز نقش آفرینی آنها را نمی خواهند.

 یک بال فریاد و یک بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
 بر گرد آن شهر پرواز می کرد
 گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس این مرغ را بال و پرواز داده ست
 گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
 یک بال فریاد و یک بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
 فردا که آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
 از خواب دوشینه برخاست
دیدند
 زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد برجاست
                              شفیعی کدکنی

 

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 1:19  توسط داریوش احمدی  | 

زادروز اسطوره ی آواز بختیاری و پیشنهاد نام گذاری آن به روز موسیقی بختیاری

من نخواهم مرد به كمال، كه از رهگذر غزل‌های عاشقانه‌ام
روحم بیش از خاكسترم دوام خواهد آورد و زوال را در پس پشت خواهد گذارد
و تا مادامیكه در پرتوِ انوار ماه حتّی یك شاعر
زندگی كند، من نامدار خواهم بود                                   الكساندر پوشكین

 

امروز بیستم مهرماه سال روز تولد اسطوره ی آواز بختیاری، مسعود بختیاری است. همیشه برای من نوشتن درباره ی مسعود بختیاری و تاثیر بزرگی که بر فرهنگ و موسیقی بختیاری داشته بی نهایت دشوار بوده است. ترجیح می دهم در این باره سکوت کنم و هر کس را که سئوالی در مورد مسعود بختیاری پرسید ، او را به دو اثر بی نظیر مال کنون و هی جار ارجاع دهم و همواره این آوازهای بی نظیر را همراه خود داشته باشم تا هجران ها، کوچ ها، جنگ ها، شادی ها، حماسه ها و نامرادی های ایل را با تمام وجود حس کنم . هم چون سال گذشته هم تبار عزیزمان جناب آقای دکتر صیدالی مطلبی با عنوان مهریاد بهمن علاءالدین، خنیاگر بی بدیل ایل بختیاری در سایت ایبنانیوز گذاشته اند که خواندن آن را به همه  توصیه می کنم.

« با نگاهی به گستره‌ی مرزهای ایران، این جغرافیای خوش نقش را گستره‌ی زندگی اقوام گوناگونی درمی‌یابیم که در سرتاسر این کشور پراکنده شده‌اند و هر یک با زبان، فرهنگ و مذهب خاص خود مشغول زندگی‌اند. اما آنچه باید بر آن تأکید نمود این است که جدای از اشتراکات فرهنگی که بین اقوام مختلف وجود دارد، تمام اقوام ایرانی را وجوه ایرانی بودن به هم نزدیک می‌کند. اما قدر مسلم آن است که هر قومی علاقه دارد که میراث فرهنگی هزاران ساله‌ی خود را حفظ کرده و به نسل‌های بعد انتقال دهد، لذا علاقه به حفظ زبان، و میراث فرهنگی اقوام هیچ‌گونه تناقضی با دو وجه ایرانی و مسلمان بودن آنها ندارد.

بی‌شک یکی از دلایلی که باعث ماندگاری مؤلفه‌های فرهنگی و زبانی این اقوام شده است تفکر قومی در بین مردم این اقوام بوده است. تفکر و نگرش خاصی که در بین اقوام مختلف به صورت توجه به منافع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی افراد یک قوم، تکلم به زبان مادری، توجه به موسیقی محلی، پژوهش، گسترش و پاسبانی از فرهنگ فولکلور، نامگذاری فرزندان با اسامی قومی، نگارش و استفاده از زبان و خط بومی و ... بروز پیدا می‌کند. البته تفکر قومی به ترتیبی که سخن از آن رفت و در حال حاضر در بین اقوام دیده می‌شود، مسئله‌ای نوظهور است که تا حدودی از تحولات سیاسی کشورها در اواخر قرن بیستم نشأت گرفته است.

در واقع تفکر قومی به شکل امروزین آن را باید بیش از هر چیز دیگر باید حاصل کنش‌های سیاسی و اجتماعی دوران معاصر دانسته شود، صرف‌نظر از مسائل سیاسی و اجتماعی کشورها در چند دهه‌ی اخیر، از جمله مواردی که بر فرهنگ و موجودیت اقوام و فرهنگ‌های فولکلور جهان تأثیر فراوانی داشته است پدیده‌ی "جهانی شدن" است؛ جهانی شدن گرچه همواره یکی از تهدیداتی بوده است که اقوام و فرهنگ آنان را تهدید کرده است اما همین پدیده از سوی دیگر باعث رشد و تقویت هویت‌خواهی قومی نیز شده است؛ همان گونه که گفتیم هویت قومی بر مبنای شناسه‌های فرهنگی (زبان، آداب و رسوم و پیشینه‌ی تاریخی) تعریف می‌شود، لذا به خاطر تاثیر و درک تجربه‌ی مشترک از بی‌عدالتی و به حاشیه رانده‌ شدن‌ها، هویت‌خواهی قومی که در شرایط عادی امری انفعالی است، در بین اعضای یک قوم فعال می‌شود و گروه‌های قومی را برای دفاع از هویت و بقای قوم خود برمی‌انگیزاند. »

خوشبختانه 20 مهر روز تولد استان بهمن با روز تولد حضرت حافظ اسطوره ی شعر پارسی و رند دنیادیده که نشان آزادگی و رندی همه ی ساکنان این سرزمین است یکی شده است و ما بختیاری ها می توانیم پیشنهاد کنیم که این روز را به عنوان روز موسیقی بختیاری نام گذاری کنند. حتی اگر هم با چنین پیشنهادهایی موافقت نشود می توانیم در همه ی مطبوعات و نشریه و سمینارهای ادبی و فرهنگی محلی خود این نام گذاری را اطلاع رسانی کنیم و بر آن اصرار ورزیم تا بتوانیم در کنار بزرگداشت حافظ شیرین سخن فرهنگ و موسیقی خود را نیز پاس بداریم و یاد بهمن را جاودانه کنیم.

 

همه ی روزهای نرفته
 همین امروز است
 همه ی روزهای رفته هم
شب که بیاید
 شب مجبور است
 تمام شکوفه های روشن شبتاب را
 باور کند
حالا آوازی بخوان
می دانم این بادهای گرسنه
از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند
 اما سرت را که بالا بگیری
 یک آسمان مروارید پرکنده آن بالاست
 مهم نیست
 آفتاب غایب باشد
رد پای کم رنگ همین پرنده تا پشت کوه
 یعنی خیلی چیزها
چراغ را بالاتر بگیر                           سید علی صالحی بختیاری

 

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 14:38  توسط داریوش احمدی  | 

مقایسه ی وضعیت ده سال پیش شهرستان لردگان با وضعیت امروز

آنچه در تو کوه بود

هموارش کردند

 و دره هایت را پر

بر تو اکنون راهی صاف می گذرد.            (برتولت برشت)

 

 

در طول ده سال گذشته سرعت دستیابی جوامع انسانی به رفاه و امنیت اجتماعی بسیار زیاد شده و آنها با تکیه بر برنامه ریزی دقیق و بلندپروازانه و اجرای گام به گام آنها ، بر بسیاری از مشکلات حاد خود غلبه کرده اند  و در مسیر پیشرفت مستمر قرار گرفته اند.

مقایسه ی وضعیت امروزی این جوامع با وضعیت ده سال پیش آنها ، تفاوت های شگرفی را آشکار می کند که نشان از قدرت نیروی فکر و برنامه ریزی اصولی برای استفاده ی حداکثر از منابع در دسترس و زمان است.

حال وضعیت ده سال پیش و امروزین شهرستان خود را بررسی کنیم:

-         ده سال پیش شهرستان ما متشکل از از سه مرکز شهری کوچک و تعداد زیادی روستای بزرگ و کوچک بود که هر کدام مشکلات ابتدایی زیادی از قبیل جاده دسترسی نامناسب و آب شرب و .... داشتند که تصور می شد طی دو سال آینده با اندکی حمایت و برنامه ریزی می توان آنها را بر طرف نمود.

-         از نظر مراکز آموزشی دانشگاهی، فرهنگی و هنری شهرستان ما در فقر مطلق بود و در کل منطقه ما حتی یک دانشکده ی واقعی یا فرهنگ سرا وجود نداشت.

-         مراکز تفریحی مناسب در شهر  یا پارک بازی کودکان و مهدکودک های روستایی و مرکز آموزش موسیقی، آموزش زبان های خارجه مطلقا در شهرستان ما وجود نداشت یا کاریکاتوری از آنها موجود بود.

-         تعداد فارغ التحصیلان دانشگاهی یا دانشجویان در کل شهرستان به نسبت جمعیت بسیار پایین بود و به همین دلیل اکثر مسئولین ادارات ما تحصیلات دانشگاهی نداشته اند یا تعداد افراد تحصیل کرده و مقید به برنامه ریزی و علم در ادارات و مراکز برنامه ریزی بسیار معدود بود.

-         رسانه های جمعی و مراکز اطلاع رسانی عمومی و پرسشگر و تحقیق کننده مانند نشریات و روزنامه ها و مجلات هفتگی یا ماهیانه در شهرستان ما بسیار مخدود و در حد یک یا دو مورد بیشتر نبوده است که آنها هم استقلالی نداشته اند تا چیزی را به چالش بکشند.

-         کمتر از 9 سال پیش با شور و هیجان فراوان و با دخالت دادن تعصب های های طایفه ای و فامیلی در انتخابات مجلس و بدون توجه به معیارهای عقلانی و اصول اهداف و برنامه ، شخصی را به عنوان نماینده ی خود انتخاب کردیم و  اندکی بعد تا همین امروز پشیمان از آن همه تعصبیم .

 

 

پس از ده سال وضعیت امروز شهرستان اما جلوی چشمان ماست:

این را از همین ابتدا عرض کنم که به هیچ وجه تصور نمی کردم که پس از ده سال هنوز  ازهمان مشکلات و ناهنجاری هایی بنویسم که ده سال پیش اندوه آنها بر دلم بود.

-         پس از ده سال وضعیت جاده های روستایی هنوز نامناسب است و در اکثر موارد مشابه قبل است و بهبودی هم اگر صورت گرفته برای خالی نبودن عریضه است. جاده ی خوزستان به اصفهان هم که به برنامه ریزی و  چانه زنی شهرستان ما نیازی نداشت و کسان دیگری آن را از بالا پیگیری می کردند.

-         روستاهای زیادی به علت خشکسالی های مستمر دچار کمبود آب شده اند و باز هم به دلیل عدم پیش بینی چنین روزهایی توسط نهادهای دولتی حدود 100 روستا با تانکر آب شرب مورد نیاز خود را دریافت می کنند.

-         وضعیت مراکز دانشگاهی در شهرستان ما هم  روشن تر از آن است که بخواهیم حرفی در مورد آن بزنیم و با اغماض از شاخه ی پیام نور و علمی کاربردی در حال تعطیل، شهرستان ما با این همه ظرفیت تا کنون نتوانسته ی ک مرکز دانشگاهی مناسب و در خور داشته باشد.

-         تعداد فارغ التحصیلان دانشگاهی و دانشجویان شهرستان زیاد شده است ولی از این ظرفیت در آبادانی و مدیریت نهادهای اداری شهرستان هیچ استفاده ای نشده و کماکان تحصیلات پایین مسئولان شهرستان راه را بر برنامه ریزی و اجرای آن بسته است.

-         مراکز تفریحی و پارک های بازی کودکان در شهرها و روستاهای برزگ شهرستان هیچ توسعه ای نیافته اند و تنها در شهر لردگان در زمینه فضای سبز و پارک های بازی کودکان فعالیت هایی صورت گرفته که باز هم با توجه به جمعیت، ناچیز است.

-         در زمینه مراکز فرهنگی، هنری و آموزش موسیقی یا کانون های آموزش زبان های خارجه باز هم در فقر مطلق به سر می بریم و با این روند چشم انداز آینده هم چندان روشن نیست.

-         انتخابات گذشته هم نشان داد که هیچ گونه بهبود فرهنگی و  فکری در  منطقه ی ما صورت نگرفته و باز هم بر طبل تعصب های قبیله ای و طایفه ای کوبیدیم و  بدون توجه به معیارهای عقلانی و انتخاب های فردی، خاطر بزرگان و منفعت طایفه را عزیز داشته ایم و با حداکثر توان برتری قبیله ی خود را فریاد زدیم . اسفناک تر اینکه این بار  علاوه بر عوام و توده ی مردم، تعدادی از فارغ التحصیلان دانشگاهی و نیز خود کاندیداهای تحصیل کرده برای رسیدن به هدف خود بر شدت طایفه گرایی افزودند و  امیدها برای اصلاح روش های انتخاباتی و بهبود فرهنگ انتخاباتی در شهرستان را کمرنگ کردند.

-         از منظر رسانه های جمعی و نشریات نیز وضعیت شهرستان ما به همان روال سابق است و هیچگونه پیشرفتی نداشته ایم.

-         تنها مورد مثبتی که به چشم آمد و نمی توان از آن گذشت ، حمایت دولت در نوسازی بافت های فرسوده روستایی و شهری است که در این چند سال شدت خوبی داشت و  باعث شد که خانه های خشتی و چوبی روستایی که با زلزله های ضعیف به راحتی بر سر ساکنانش آوار می شد با خانه های امن و مدرن جایگزین شود. البته این طرح از ابتدای امسال هم متوقف و نیمه کاره رها شد. با توجه به تجربه ی تلخ زلزله ی آذریایجان و تکثر روستاها در منطقه بیم آن می رود که در صورت بروز زلزله در منطقه ی ما فاجعه ی انسانی به بار آید.

 

باری ، به روشنی پیداست که بدون داشتن برنامه ای مدون و درازمدت برای رسیدن به اهداف فرهنگی ، اجتماعی و معیشتی، وضعیت ده سال آینده دیار ما چندان تفاوتی با امروز نداشته باشد و چه بسا با خشک سالی های ادامه دار که دشت های درامدزای دیارمان را بایر کرده و  تورم های فزاینده و نیز بی اثر شدن یارانه های نقدی در اثر تورم پسرفت فرهنگی و اقتصادی هم داشته باشیم.

بنابه تجربه های جوامع پیشرفته ،راه حل این است که در نبود رسانه های مستقل و پرسشگر و نبود تشکل های غیر دولتی دلسوز در شهرستان، ما دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهی  با همگرایی و تکیه بر استعدادهای شهرستان و هویت بومی خود ، مسئولان نهادهای دولتی را به پرسش بگیریم و با تشکیل گروه های فکری زمبنه برای تدوین چشم انداز های واقعی و نه فرمایشی توسعه شهرستان را فراهم کنیم.

 من فکر می‌کنم

نیمی از ما
یکبار قطعن مُرده‌ایم

......

و جنازه‌هامان را
بر دوشِ باد گذاشتند
تا دفنمان کند در گورستانِ فراموشی
من فکر می‌کنم
زندگیِ پس از مرگ هست
مثل ما که پس از آن مُردن دسته‌جمعی
هنوز زنده‌ایم!

 

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 19:55  توسط داریوش احمدی  | 

پاسداری از زبان و ادبیات لری و لزوم تدریس آن در مناطق لرنشین

 

زبان مادری اولین ابزار ارتباط هر فرد با جهان بیرونی است و نیز نخستین ابزار بیان احساسات و عواطف و اندیشیدن و رویا دیدن است. آموزش به زبان مادری حق مسلم هر شهروند محسوب می شود . هایدگر، فیلسوف آلمانی می گوید : " انسان در خانه زبان است که فکر می کند و زبان مادری صرفاً زبان ارتباطی نیست . "

 در خصوص حق شهروندی آموزش زبان مادری در اصل  ۱۵ قانون اساسی کشور چنین آمده است: "استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است.“  اما هنوز با وجود آنکه نزدیک به 30  سال از تصویب این قانون می گذرد ، این اصل به اجرا درنیامده است .

در بند سوم ماده 26 اعلامیه جهانی حقوق بشر می خوانیم:"پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش براي فرزندان خود، برديگران حق تقدم دارند. "

 

سازمان ملل متحد پیش‌بینی می‌کند که بیش از ۴۰ درصد از زبان های دنیا در معرض نابودی و فراموشی قرار دارند. برای نجات و حفظ این زبان ها و به منظور " احیای زبان مادری " سازمان ملل در سال 1999 ، روز ۲۱ فوریه برابر با دوم اسفند ماه را "روز جهانی زبان مادری" نامگذاری کرد.

با اینکه ایران در سراسر تاریخ خود زیستگاه اقوام مختلف بوده اما کودکان آن در سده اخیر همواره به زبان فارسی در مدارس تحصیل کرده اند. زبان های ترکی و کردی تنها در دوره ای یک ساله در سالهای۴۶- ۱۹۴۵ میلادی در مدارس تحت اداره دولت های خودمختار فرقه دموکرات در آذربایجان و قاضی محمد در مهاباد تدریس شده است. شاید دلیل مخالفت با آموزش به زبان مادری را بتوان این برداشت کلیشه ای و نادرست گروهی که آموزش به زبان مادری را برابر با " تجزیه طلبی " می دانند ، به حساب آورد . اما در این رهگذر می توان از تجربه کشورهایی نظیر هند استفاده کرد که با وجود گوناگونی زبان و تنوع گویشها و لهجه ها ، تمامیت عرضی در این کشور حفظ شده و یا کشور سوئیس و کانادا که چندین زبان به شکل رسمی در آن استفاده می شود .

پس از کش و قوس های فراوان، تدریس زبان های محلی به صورت درس دو واحد اختیاری در چهارچوب مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی به دانشگاهها ابلاغ شده است. اما در مصوبه ابلاغی تنها به زبان های کردی و آذری  اشاره شده است و حتی در بعضی ابلاغیه ها به زبان های  آذری، کردی، بلوچی و ترکمن اشاره شده است و هیچ نامی از زبان لری نبرده اند.

آستاره صو بگوين ويرت وا مو هم بو

زه شمي منديرتم ولا چي مه نو

آستاره صو بگوين بد زه مو چه ديديه

كه به اي شوگار شه سر نكشيدي

 

البته لازم است که در همین ابتدا دو موضوع مهم را که اغلب دستمایه ی عدم پذیرش و توجه به زبان و ادبیات لری و تدریس آن در مناطق لرنشین می شود روشن کنیم:

 تجزیه طلبی لرها: لرها تنها قومی هستند که در ایران هیچگاه به دنبال تجزیه طلبی نبوند و همیشه برای ایران یکپارچه فداکاری کردند. نمونه هایی از ان را می توان در زمان حمله اسکندر به ایران، صفویه، افشاریه، جریان مشروطه و جنگ تحمیلی می توان مشاهده کرد.

توان مندی های زبان و ادبیات لری: تنها زبانی که برای همه مناسبت ها دارای شعر و موسیقی می باشد زبان لری است. ساده ترین مثال آن مراسم شب یلدا می باشد. با توجه به اهمیت این شب و آداب و رسوم آن موسیقی و شعرهای مربوط به این شب گواه غنی بودن یک زبان است. عاشیق های آذربایجان، ترکمن ها، مردم شمال ایران از موسیقی و شعر شب یلدا بی بهره اند در حالی که در موسیقی لری «اول قهاره» و «چهل سرو  موسیقی و شعر های مربوط به این شب می باشند.

 

نمونه هایی از اشعار عاشقانه با احساسات پاک را می توان در شعر های زیر مشاهده کرد:

وقتی که مردان در قشلاق می مانندند تا گندم درو کنند و خانواده همه در ییلاق می باشند این گونه عشق خود را به یار وفادارش ابراز می کند:

زهــر مارم وا نون و گندم نو                   يارم به ییلاق وه ناشتا ایزنه دو

 

و در ییلاق این جواب بر می گردد:

 

زهــر مارم وا نون و گندم و مـاس          يار خوم به گرمسير وه ناشتا ایكشه داس

 

اینها مشت نمونه خروار از غنا و گستردگی زبان لری می باشد که اگر سهل انگاری شود در طی چند دهه نابود خواهد شد و من و شما مسئول هستیم. از منظر پراکندگی تعداد استان های لرنشین اگر از استان های با زیان ترکی و کردی بیشتر نباشد کمتر نیست، پس چرا این همه مورد بی مهری قرار گرفته و می گیریم.؟ جواب آن بی تفاوتی عمومی خود ما نسبت به این گونه مسایل است و در پاره ای موارد به تمسخر گرفتن موضع افرادی که برای این مهم می جنگند .

آری امروز روزی است که هر کدام ار ما به نوبه خود احساس مسولیت کنیم و در مرحله اول با آگاه سازی به حفظ و صیانت از زبان و ادبیات لری بپردازیم و در ادامه به هر طریق ممکن از مسئولین سئوال شود که چرا وقتی سخن از زبان های محلی می آید نامی از زبان لری نمی برند؟ 

گلی جون په چه وابید؟

په لر سی چنو وابید؟

 

علی احمدی میلاسی

آمریکا- دانشگاه دالاس

 بهمن ماه 90

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 19:29  توسط داریوش احمدی  | 

مدارس شهر من

فاخته بايد بخواند مهم نيست که نصف شب است...

مدرسه ابتدايي روستاي سفيلان، سوختن 13 کودک و معلم شان، مدرسه ابتدايي روستاي درودزن  و سوختن 8 کودک ، دخترکان و پسرکاني که آينه اينک کابوس تمام عمرشان شده است، آتش سوزی در مدرسه ابتدایی روستایی در سروستان فارس، آتش سوزی در مدرسه روستای المنی لرستان، آتش سوزی درمدرسه روستای نصرت کلاه بابلسر، سوختن خوابگاه دبيرستان چابهار و مرگ 3 نوجوان ، فروریختن سقف مدرسه در روستای دلفان لرستان، روستایی در مبارکه و فروريختن ديوار مدرسه ي فرسوده بر روي کودکاني که در حال امتحان دادن بودند و مرگ 4 کودک ديگر...

آیا کافی نیست فرو ریختن دیوار سست جهل و بی تدبیری و محرومیت بر کودکان سرزمینمان؟ آیا کافی نیست رخ داد جلوه های متعدد وحشتناک بی توجهی و بی مسئولیتی در مدارس شهر و روستاهایمان؟!

آیا سفیلان ،این آتش همیشه سوزان شهرمان، برای تمام تاریخمان، تا ابد کافی نیست؟

رشيد وقتي موهاي طلايي اش شعله مي کشيدند ولاله وقتي مژه هاي سياهش، دستهای کودکانه نوذروقتی به یکباره در هجوم شعله ها چروک می شدند و لب های پریسا و گونه های زینب و مهرشاد و شمسی و میثم و فرشته و الهام و فاطمه و جمال .... و یزدان از استیصال و درد فریاد میکشید، آیا بختیاری را و لر را و اصلا ایران را تا همیشه بغض آلود نخواهد کرد؟

شوربختی عظیمی است که هنوز هم کلاس هاي درس نقاط دور و نزديک در لردگان و روستاهایش و بسیار شهرها و روستاهای دیگرایران، آغوش امني براي آموختن نيستند بلکه بيشترشان به بيغوله هايي مي مانند که کودکان دردانه سرزمینمان را خواهند بلعید. گواه اين حرف دختران و پسرکاني هستند که در روستايي دور در مسجد سليمان در آغل کوچک و تاريک و نمور به چشم هايشان فشار مي آورند که در سياهي کلاس نوشته هاي معلم را بر تخته سياه ببينند و فردايي را اميدوار باشند که باسواد خواهند بود!

گرد کهنگي و ويراني بیشتر مدرسه هاي شهر لردگان را پوشانده و نا امني و غیر استاندارد بودن تجهیزات گرمایشی آنها هم چنان دانش آموزان را تهديد مي کند. اوضاع در روستاها ازاین هم بدتر است. روستاهاي دور دستي که از همين اندک امکانات مدارس شهر نيز بی بهره اند.مدرسه هايي که انتظار دیدن فضاي سبز و گل و درخت در آنها رويایی آرمانگرایانه به حساب خواهد آمد، چه که در تامين ابتدایی ترین امکانات هم مانده اند!

شاید بد نباشد یکی از مدرسه های شهرمان را که موفق به دیدنش شده ام برایتان توصیف کنم! مدرسه درمرکز شهر واقع شده و در واقع يکي از شلوغ ترين  مدارس ابتدايي شهر است که در يک نوبت دخترانه است ودر نوبت ديگر پسرانه. از در که داخل مي شوي حياط بي قواره مدرسه با سطحی آسفالت شده و ناهموار بدون درخت و باغچه توي ذوفت مي زند و ديوارهايي که مي توانستند نقاشي ها ی کودکانه نشاط انگیزی داشته باشند! درست جلوي چشمت، پشت پنجره کلاس ها، داخل حياط نخاله هاي ساختماني چندين ساله انباشته شده اند. سرويس بهداشتي ترکيب کاملا نامتجانسي است براي ساختمان کوچکي که به همين منظور در نظر گرفته شده است. چرا که نه بهداشتي است و نه امکان ارائه سرويسي را دارد. همه ي دستشوئي ها خراب و متعفن هستند و اوضاع اسف باري دارند. احتمالا کودکان بي گناه یا باید براي استفاده از آنها خطر بيماري را به جان بخرند و یا برای رفع نیازشان تا رفتن به خانه صبر کنند! ديوارهاي سالن مدرسه آدم را به ياد دیوارها در فيلم این خانه سياه است مي اندازند، بي ترکيب و کثيف و رنگ و رفته و خاک آلود! و البته کلاسها نامتناسب وکهنه و تاريک با بخاري هايي که بیشترشان فرسوده شده اند و یا با بي دقتي تمام نصب شده اند با لوله هايی که با دودکش فاصله دارند و هر بيننده ي دقیقی را به یاد خطرات نشت گاز می اندازند. در همین مورد مادر يکي از بچه ها مي گويد: هر چه به مسئولین مدرسه اصرار کردم که فکري براي لوله بخاري کلاس دخترم بکنند توجهي نشد به طوری که در آخر خودم مجبور شدم به مدرسه بيايم و از نيمکتي بالا بروم و لوله بخاري را در وضعيت بهتري قرار دهم تا از سردرد و چشم دردهاي دختر 7 ساله ام جلوگيري کنم! در مدرسه سراغ کپسول آتش نشاني را مي گيرم مي گويند داريم. می پرسم مگر نبايد به فواصل استاندارد و در راهروها نصب شوند تا در زمان حادثه براي جلوگيري از بروز فاجعه در دسترس باشند؟ مي گويند پشت درب دفترلابلاي ديگر خرت و پرت هاست! با اين حرف ذهنم پر میشود از این فکر آزاردهنده که این مدرسه با دو مجموعه کلاس روبروي هم در يک حياط در حالی که دفتر مدرسه در يکي از اين مجموعه هاست و مجموعه ي ديگر در آن طرف حياط مدرسه،بی هيچ وسیله ايمني و یک در ورودی تنگ با بخاري هاي مستعمل و فرسوده، در آستانه ي تبديل شدن به سفيلان ديگري است!

 اين داستان 90 درصد مدارس در روستاهاي دور و نزديک شهرستان ماست البته اگر بدتر از اين نباشند.

به ياد روزي مي افتم که در نمايشگاه بين المللي مطبوعات وقتی حضور وزیر آموزش و پرورش در یکی از غرفه ها اعلام شد چگونه با امیدواری برای پیدا کردن روزنه ای در کمک به کودکان لردگان و رساندن صدایشان به مسئولان، از ميان همهمه و شلوغي وحشتناک خبرنگاران و اطرافيان وزیر خودم را به جلوی جمعیت رساندم، چند روزي از حادثه ي آتش سوزی مدرسه ي چابهار گذشته بود، من با زحمت توانستم توجه خبرنگاران وجناب وزير را به سئوال خودم جلب کنم که در حال گفتگو با خبرنگاري در مورد احداث و نوسازي مدارس کشور بود و بپرسم چرا با وجود گذشتن هشت سال از رخ داد  فاجعه ي سفيلان و سوختن کودکان معصوم لردگانی، هنوز مدرسه هاي شهر من ايمن سازي نشده اند؟ چرا هنوز امکان تکرار اين فاجعه در مدرسه هاي شهر لردگان و روستاهای آن زياد است؟

درپاسخ جناب وزير با نگاه سرد خويش فرمودند تو از آمار مدرسه سازی چیزی نمی دانی و فقط روستای خودت را دیده ای و سرشان را برگرداندند! و در قبال فرياد اعتراض من، قبل از اینکه ميکروفن را از دستم بیرون بکشند، که: هنوز پاسخ سئوالم را نشنيدم! گفتند: دليلي ندارد که به همه ي سئوالات پاسخ دهم!!! در هیاهوی خبرنگاران و اطرافیان آقای وزیر صدای من وقتی که فریاد می زدم آقای وزیر این وظیفه ما و کودکانمان نیست که از آمار خبر داشته باشم ولی این شمایید که باید از اوضاع مدارس شهرها و روستاهای ما باخبر باشید، به گوش کسی نرسید...

و آيا دوستان زخم چرکین سفیلان و دستهای جوان و چشمهای شورانگیز کودکان سفیلانی وقتی که خاکستر می شدند و قبرهای کوچکشان، دلایل دردناکی نیستد برای توقع پاسخ به این سئوال ساده ي ما؟؟؟ به قول فروغ فرخزاد دلم برای باغچه می سوزد...

خانه‌ام آتش گرفته‌ است، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌های‌ام تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از دورن خسته‌ی سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
هم‌چنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بام‌هاشان ، شاد
دشمنان‌ام موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه این مُشَبّک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد‌، ای فریاد! ای فریاد!
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آن‌چه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آن‌چه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگان‌ام شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مُشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کُنند از خواب؟
مهربان همسایگان‌ام از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

لیلی جلیل پیران -دی ماه ۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:56  توسط داریوش احمدی  | 

هشتمین سال روز پرپر شدن 13 دانش آموز لر بختیاری و معلم شان در روستای سفیلان

 

نه آن که فکر کنی سرد است
و من

در تهاجم کولاک

یک جا تمام هیمه های جهان را

انبار کرده ام

در پشت خانه ام

و در تفکر یک باغ آتشم

به تنهایی

من هیمه ام
برادر خوبم

بشکن مرا

برای اجاق سرد اتاقت

آتشم بزن

من هیمه ام

برادر خوبم

امروز 24 دی ماه هشتمین سال روز پرپر شدن 13 دانش آموز لر بختیاری در روستای سفیلان است. تمام سایت های لری، بختیاری و حتی سایت های خبری مهم را در چند روز گذشته بررسی کردیم و ندیدیم کسی  به این حادثه ی غم انگیز اشاره ای کند. شاید دیگر حوصله ای برای گله کردن و انتقاد کردن و مسئولی را  به نقد کشیدن نمانده است شاید نوشتن های بی پایان و سئولات ساده و نامه های بی پاسخ گذاشته شده توسط مسئولین و شاید هراس از انتقاد بدون لکنت زبان ما را وادار کرده است که دم فرو بندیم و حتی خاطره ی عزیزان مان را هم فراموش کنیم. نمی دانم بی تفاوتی و از هم گسستگی قوم لر نسبت به تاریخ و هویت و مسائل اجتماعی خود تا کجا ادامه پیدا می کند و آیا زمانی فرا خواهد رسید که روحیه هویت طلبی و حساسیت به فرهنگ و تاریخ و تبارمان در همه ی لرها زنده شود؟

در مطلبی که سال گذشته به همین مناسبت نوشته شد یکی از سئوالاتی که مطرح شد این بود که چرا مدرسه ی سفیلان یک کپسول ساده ی آتش نشانی نداشت و آیا بقیه ی مدارس شهرستان ما چنین تجهیزی را دارند؟

در فاصله ی چند ماه گذشته وضعیت مدرسه های زیادی را برای اطلاع دقیق از تجهیزات ایمنی آنها با روش های حضور در مدارس ، پرس و جو از دانش آموزان و معلمان بررسی کرده ایم ولی به دلیل پراکندگی روستاهای شهرستان لردگان و تعداد زیاد مدارس و نیز عدم اعتماد مدیران مدارس به ما که از نا آشنایی سرچشمه می گیرد تهیه ی گزارش کاملی در مورد تجهیزات آتش نشانی میسر نشد و امیدواریم که در آینده بتوانیم گزارش مفصلی در این زمینه تهیه کنیم و به اطلاع همشهریان محترم برسانیم. با این همه وضعیت مدارس در این مورد چندان مناسب نیست و حتی در مراکز شهری مثل لردگان ، آلونی و مال خلیفه هم بیشتر مدارس بزرگ فقط یک کپسول آتش نشانی دارند یا تعدادی از مدارس اصلا چنین چیزی ندارند. در روستاها وضع از این هم بدتر است و مدارسی وجود دارند که چنین تجهیزی را ندارند و حتی به دانش آموزان یا معلمان طریقه ی استفاده از آنها را آموزش نداده اند.  

 

در ادامه ی این مطلب و به یاد سیاوشان سفیلان خاطره ای از زبان دوست گرامی مان آقای رسول صیدالی از روستای جوانمردی نقل می کنیم:  

چند سالی پس از حادثه ی سفیلان در همایش بین المللی مردم شناسی و زبان شناسی لارستان شرکت کرده بودم که در ادامه ی آن هم شب شعری برگزار شد. یکی از حاضران شعر بسیار زیبایی در ارتباط با حادثه ی مدرسه ی سفیلان خواند. پس از اتمام شب شعر برای تشکر از توجهی که به هم تبارانم داشت و نیز آشنایی بیشترسر صحبت را  با ایشان باز کردم.  گفت که شما چه نسبتی با مردم سفیلان دارید.؟ من هم گفتم ما همشهری هستیم و روستای سفیلان در کنار روستای ما قرار دارد. این را که گفتم خود را سید محمد امین جعفری از شیراز معرفی کردند و با حزن خاصی گفتند که یک شب خواب دیدم معلم مدرسه ای هستم در روستایی به نام سفیلان و جالب اینکه این مدرسه را نمی شناختم و حتی نمی دانستم که سفیلان کجاست. فردا که از خواب بیدار شدم برایم این خواب عجیب بود و در طول روز مدام به آن فکر می کردم و عصر همان روز بود که از رسانه ها اعلام شد مدرسه ی روستای سفیلان در آتش سوخت و معلم مدرسه نیز با مرگ دست و پنجه نرم می کند. خوابم تعبیر شد و این شعر را ناخودآگاه برای بچه های سفیلان سرودم:

 

در تاریخی که من خواهم نوشت ، هیچگاه یاد دانش آموزان مظلوم روستای سفیلان چهارمحال و بختیاری محو نخواهد شد


با دستخط های بچه گانه



تو هم بالاخره در آتش سوختی

ابراهیم!

هی گله گله گوسفند به تپه ها بردی

آتش دست و پا کردی

به سرنوشت سیب زمینی ها فکر کردی و

خوشحال شدی

که مثل آن ها نیستی

يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نُت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ! ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و گناه را به گردن آتش می اندازند
اما آتش بايد باشد
حتما بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِ مان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي ما را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نباشد،
عده ای
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتما دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير
----------------------------سید محمد امین جعفری حسینی – شیراز

 

داریوش احمدی

لیلی جلیل پیران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:8  توسط داریوش احمدی  | 

برگزاری اولین همایش پاک سازی محیط زیست و توسعه در شهرستان لردگان

دلِ ساده

برگرد و در ازای یک حبه کشکِ سیاهِ شور

گنجشک ها را

از دور و برِ شلتوک ها کیش کن ،

که قندِ شهر

دروغی بیش نبوده است----- ( حسین پناهی)

اولین همایش پاک سازی محیط زیست ، بهداشت و توسعه در شهرستان لردگان با حضور جمع زیادی از معلمان، دانش آموزان و دانش جویان و دیگر هم شهریان و با همکاری اداره ی محیط زیست شهرستان لردگان برگزار شد. ایده ی برگزاری این همایش را سال ها پیش خانم لیلا جلیل پیران با پیشنهاد جمع آوری زباله های اطراف شهر و جاده های بین روستایی مطرح کردند که به دلیل مشکلات اطلاع رسانی و عدم وجود یک تشکل فرهنگی منسجم، این طرح مسکوت ماند تا اینکه اواسط شهریورماه امسال با تعدادی از دانش جویان دلسوز نشستی را برای ادامه ی فعالیت های فرهنگی و اجتماعی برگزار کردیم و در آنجا قرار شد که به عنوان پیش درآمد برنامه ها، طرح پاکسازی محیط زیست وجمع آوری زباله ها را اجرا کنیم.

این همایش در بخش اول با ارائه مقالات ، سخنرانی ها و نمایش کلیپ ها در تالار اداره ی فرهنگ شهر لردگان انجام شد و در بخش دوم با جمع آوری زباله های اطراف چشمه برم و مسیر جاده ی لردگان به یاسوج (از بیمارستان لردگان به روستای منجرموئی) و نیز مسیر لردگان تا روستای باغ انار میلاس ادامه پیدا کرد.

در این همایش آقای ترابی کارشناس محیط زیست استان صحبت های مفیدی ارائه نمودند و به دنبال آن خانم لیلا جلیل پیران مشکلات و نارسایی های محیط زیست شهرستان را مطرح کردند. آقای مهدی نادری دانشجوی دکترای حشره شناسی نیز با ارائه مقاله ای وضعیت بهداشت و بیماری ها را در شهرستان تشریح کردند. آقای سعید یوسف پور مدیرکل محیط زیست نیز برنامه ها و تلاش های سازمان محیط زیست را در شهرستان لردگان شرح دادند و در ادامه شهردار لردگان فعالیت های زیست محیطی و شهری را در لردگان بیان نمودند که با توجه به آمارهایی که ارائه کردند به علت تناقض با واقعیت های شهر مورد توافق قرار نگرفت و سئوالاتی از ایشان توسط حاضران پرسیده شد و قرار شد که در آینده اگر مقدور بود و شرایط سیاسی اجازه داد جلسه ی پرسش و پاسخی را نیز با شهردار برگزار کنیم.

در پایان این بخش من نیز با توجه به کمبود وقت شرح کوتاهی بر فعالیت های گذشته دادم و هدف اصلی تشکل را که همان گسترش آگاهی اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی  در شهرستان است، تشریح کردم.

در ادامه در مسیرهای یاد شده زباله ها جمع آوری شد که تاثیر بسیار زیادی در ظاهر منطقه ایجاد کرد و نیز حمایت های رهگذران را در پی داشت و زباله ها نیز توسط پرسنل شهرداری به محل دفن زباله ها منتقل گردید. در پایان به همت آقای ابوذر رحیمی از شهروندان سخاوتمند شهرستان لردگان ناهار نیز برای شرکت کنندگان فراهم شده بود که در طبیعت زیبا و دل انگیز صرف شد و عکس های یادگاری نیزپایانی بود بر یک آغاز مفید و با شکوه.

همین جا هم به اطلاع می رسانم که بنا به گفته ی مسئولین محیط زیست ، منابع طبیعی و میراث فرهنگی شهرستان لردگان ، حساسیت های ما در ارتباط با اجرای طرح نابخردانه میراث فرهنگی بر چشمه برم لردگان و انتشار مقالات و گزارش ها در این وبلاگ و روزنامه ها و نیز اعلام اعتراض به سازمان های متولی نتیجه داد و باعث شد که این طرح متوقف شود و از ادامه ی آن صرف نظر کنند. این نشان می دهد که اگر حساسیت های شهروندان در مورد هر مسئله و مشکلی به مسئولان منتقل شود و از ابزارهای مناسب برای رسانه ای نمودن آن و آگاهی بخشی به همه ی جامعه استفاده شود، مسئولان مربوطه حتی اگر بخواهند بی تفاوت باشند، نمی توانند خواسته های ما را نادیده بگیرند و سعی خواهند کرد که در جهت رضایت مردم گام بردارند.

 

جا دارد از همه ی کسانی که دعوت ما را پذیرفتند و در این همایش  حضوری فعال یافته اند تشکر کنم . از معلمان گرامی آقایان مظفرصالحی ، کوروش جهانی، قربان علی احمدی، حسین میرزایی ، فیروز حبیبی ، ابوذرمیرزایی ، موسی فتاحی، حسن احمدی و دیگر عزیزان که با حضور خود و تشویق دانش آموزان به شرکت در این طرح، جمع مارا یاری کردند تقدیر می کنم.

از دانش جویان عزیزی که حضوری فعال در این طرح داشتند به ویژه بانوان گرامی که علیرغم ضعف های فرهنگی که در منطقه وجود دارد، شجاعانه در این طرح شرکت کردند سپاسگزارم. از دوستان عزیز از بخش خانمیرزا به ویژه آقای دکتر محسن صیدالی و رسول صیدالی صمیمانه سپاسگزارم که علیرغم مشغله ی فراوان در جمع ما حضور یافتند. هم چنین از دوستان و یاران دبستانی  که از بخش فلارد و از فاصله ای دور قبول زحمت کردند به ویژه آقایان دکتر شاهین اقبال سعید و مهدی اقبال سعید تشکر ویژه می کنم.

عکس هایی از این همایش در وبلاگ آقای کوروش جهانی با نام مراقبان سلامت مدارس موجود است

 

 

 

 برنامه بعدی ما کوهنوردی و جمع آوری زباله ها و پاک سازی محیط زیست در هفته ی اول بهمن ماه امسال در یکی از مناطق فلارد یا خان میرزاست که اطلاعات دقیق تر آن در آینده اعلام می شود.

بينديشيد، 
به افکارتان، به اعمال تان، به شهرتان، به تاريخ تان.
بينديشيد،
به چيزهايى که گذشتگان براى شما به ميراث گذاشته‌اند.
اگر از نسل آن‌هاييد.
بينديشيد،
به يادگارهايى که به آيندگان خواهيد بخشيد.
اگر به فکر آن‌هاييد.

 

داریوش احمدی میلاسی


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16:50  توسط داریوش احمدی  | 

دعوت به همکاری درفعالیت های فرهنگی در زمینه محیط زیست شهرستان لردگان

اینجا چراغی روشن است

 

هم تباران عزیز

همان گونه که می دانید زیبایی و پاکیزگی محیط زندگی و هماهنگی با طبیعت  یکی از راههای ماندگار آرامش  روح و روان جامعه است و در محیط زیست زیباست که امکان پرورش کودکان سالم و موفق برای آینده وجود دارد. متاسفانه در بیشتر روستاها و حتی مرکز شهرستان ما سیستم مکانیزه ی جمع آوری و دفن زباله  صحیحی وجود ندارد و در حاشیه ی روستاها و شهرهای منطقه ی ما و در میان این طبیعت زیبا زباله های فراوانی پراکنده یا انباشته شده است. از طرفی توجه به محیط زیست و آلوده نکردن آن یا رها نکردن زباله ها در محیط زیست اطراف محل زندگی در شهرستان ما نهادینه نشده است که آن هم به دلیل سابقه ی کم زندگی شهرنشینی و ضعیف بودن مدنیت جدید در مناطق ماست که البته این امری کاملا اکتسابی است و مردم ما هیچ گونه آموزشی در مورد آن ندیده اند.

بنابراین ما جمعی از دانش جویان و دانش آموختگان شهرستان لردگان بخشی از فعالیت های فرهنگی خود را بر این موضوع متمرکز کرده ایم و قصد داریم که با برنامه های مناسب و اصولی در ترویج فرهنگ پاکیزه نگه داشتن محیط زیست و طبیعت زیبایمان بکوشیم و صد البته این کار بزرگ بدون همیاری و هیاری شما هم تباران گرامی میسر نیست. با توجه به اینکه این مشکل در مرکز شهرستان (لردگان) بیشتر از جاهای دیگر نمود دارد و شدت تخریب محیط و آلودگی آن بالاتر است قصد داریم در قدم اول به جمع آوری زباله های اطراف شهر لردگان و دفن آنها دریک مکان مناسب اقدام نماییم. در گام های بعدی برنامه های خود را در شهرهای آلونی و مال خلیفه و دیگر روستاهای بزرگ و کوچک شهرستان نیز ادامه خواهیم داد. این را هم می دانیم که ممکن است شرکت در این طرح برای بسیاری از دوستان و هم تباران به دلیل باورهای عمومی نادرست، سخت باشد. ولی برای رفع پاره ای ارزش های نادرست فرهنگی که به غلط در جامعه ما نهادینه شده راهی جز درافتادن با باورهای عموم نداریم.

از آنجا که بیشتر افراد فعال در این زمینه دانشجویان شهرستان هستند که در دانشگاه های مختلف کشور در حال تحصیلند و طبعا حضورشان در منطقه  محل سکونت  کم و محدود به تعطیلات رسمی یا دانشگاهی است، برنامه ی خود را باید به گونه ای تنظیم کنیم که بیشتر فعالیت ها را در ایام تعطیل انجام دهیم تا فرصت حضور و همکاری هر چه بیشتر هم شهریان دلسوز در این برنامه ها وجود داشته باشد. به عنوان نقطه ی آغاز برنامه ها، یکی از دو روز پنج شنبه تاریخ 03/۰۹/90 یا پنج شنبه تاریخ 17/۰۹/90 ( دوروز پس از تعطیلات تاسوعا و عاشورا) در نظر گرفته شده است. از شما تقاضا می شود با هر کدام از این تاریخ ها که موافقید، آن را در اسرع وقت اعلام نمایید  هم چنین این ایمیل را برای هر کدام از دوستان و هم تباران که می شناسید ارسال فرمایید.

آگاه می شویم

رنج می کشیم

 

 با سپاس

داریوش احمدی میلاسی- محمد کریمی منجرموئی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 0:55  توسط داریوش احمدی  | 

یاد یاران، یار را میمون بوَد    خاصه کان لیلی و این مجنون بوَد.

 

 

امروز بیستم مهرماه سال روز تولد اسطوره ی آواز قوم لر، مسعود بختیاری است. همیشه برای من نوشتن درباره ی مسعود بختیاری و تاثیر بزرگی که بر فرهنگ و موسیقی بختیاری داشته بی نهایت دشوار بوده است. ترجیح می دهم در این باره سکوت کنم و هر کس را که سئوالی در مورد مسعود بختیاری پرسید ، او را به دو اثر بی نظیر مال کنون و هی جار ارجاع دهم و همواره این آوازهای بی نظیر را همراه خود داشته باشم تا هجران ها، کوچ ها، جنگ ها، شادی ها، حماسه ها و نامرادی های ایل را با تمام وجود حس کنم . در همین زمینه نوشته ی( زادروز بهمن علاالدین )بسیار زیبایی دوست عزیزمان جناب آقای دکتر صیدالی در ایبنانیوز گذاشته اند که خواندن آن را به همه  توصیه می کنم.

 این که ما چه وظیفه ای در مقابل تلاش ها و فداکاری های بهمن علا الدین و دیگر هنرمندان مان داریم بماند تا مطلبی دیگر.

 

 

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:22  توسط داریوش احمدی  | 

خشکسالی و تاثیر آن بر شهرستان لردگان

  

صفر را بستند

 تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم

 

 این روزها در اخبار مربوط به شهرستان لردگان دو مورد بیش از همه به چشم می خورد.

-         احداث یا افتتاح سدهای کارون 3 کارون 4 و خرسان 1و 2 و....

-         خشکسالی و کمبود آب آشامیدنی در بیش از 150 روستای شهرستان لردگان

برای کسی که با منطقه ی ما آشنایی نداشته باشد واقعا جای تعجب است که در مرکز آب ایران و در سرزمینی که پرآب ترین رودخانه ی ایران ، کارون، از آنجا سرچشمه می گیرد، این همه خشکسالی و قحط آب بیداد می کند. طنز ماجرا آنجاست که بزرگترین سدهای کشور نیز در این منطقه احداث شده یا قرار است احداث شوند. اگر وضع شهرستان لردگان این است و خشکسالی در آن جولان می دهد پس وضعیت شهرهای مناطق خشک کویری نظیر یزد و کاشان و قم و ..... چگونه خواهد بود؟

 واقعیت این است که خشکسالی آنقدر که زندگی را در شهرستان ما سخت کرده  بر شهرهای کویری اثر نگذاشته است. برای اینکه ریشه های این مشکل را بیابیم بهتر است سری به گذشته بزنیم.

از مدت ها پیش در منطقه ی ما زندگی بر پایه ی  استفاده ی اولیه و ساده از منابع طبیعی بنا نهاده شده بود که به علت سخاوتمندی بیش از حد طبیعت و فراوانی منابع، نیازی به برنامه ریزی دقیق نداشت. بدین صورت که از آب چشمه ها و چاه های کم عمق برای کشاورزی استفاده می شد و آب شرب شهرها و روستاها نیز به همین روش تامین می شد و ظاهرا هیچ مشکلی هم وجود نداشت. با بروز خشکسالی های کوتاه مدت و خفیف  و کاهش بارندگی از حدود 10 سال پیش سطح آبهای زیر زمینی به علت استفاده بی رویه  و عدم جایگزینی پایین تر رفت و میزان آب دهی تعدادی از چشمه ها نیز کاهش چشمگیری داشت.  کشاورزی در دشت های بزرگ و حاصلخیز منطقه به مرز بحران رسید و حتی آب آشامیدنی حدود 40 روستا با تانکر تامین شد. همزمان آب رودخانه های بزرگ خرسان و ارمند و چشمه های بزرگی نظیر آب سفید و آبشار آتشگاه بدون استفاده در دره ها جاری می شد و از محدوده ی شهرستان خارج می گردید.

با طولانی شدن خشکسالی و کاهش بارندگی در سه سال اخیر ، چشمه های بیشتری خشک شدند و سطح آب سفره های زیرزمینی نیز پایین تر رفت و عملا کشاورزی در قسمت های زیادی از شهرستان با بحران جدی مواجه گردید. به گفته ی فرماندار شهرستان و دیگر مقامات و ادارات مسئول آب شرب حدود 112 روستای شهرستان با تانکر تامین می شود و حدود 40 روستای بزرگ نیز با جیره بندی آب مواجه اند. یعنی عملا 80 درصد جمعیت شهرستان کمبود آب آشامیدنی را لمس کرده اند.

در واقع خشکسالی ضعف های مدیریتی  و عدم برنامه ریزی اصولی و بلند مدت برای رفع مشکلات ابتدایی و استفاده ی صحیح از منابع طبیعی را آشکار نمود و نشان داد که در این مورد هم عقب ماندگی ما ریشه ای است و اگر تا کنون هم مشکلی وجود نداشته ، به لطف طبیعت بوده است و نه برنامه ریزی. در طولسالیان گذشته هیچ طرح و برنامه ای برای مهار آب های سطحی یا استفاده از آب های چشمه ها و رودخانه های بزرگ به صورت محلی و در محدوده ی شهرستان ما اجرا نشد. سدهای کارون 4 و خرسان 1 و 2 نیز اگر طرحی برای انتقال آب از آنها به دشت های شهرستان اجرا نشود نمی توانند کمکی به رفع این مشکل کنند. سد کارون 4 مدتهاست که آبگیری شده است ولی هیچ طرحی در کنار آن برای شهرستان لردگان وجود ندارد. جاییکه می توان از استان چهارمحال و بختیاری آب را به استان های یزد و قم و شهر کاشان ( به فاصله های 200 تا 300 کیلومتر) منتقل کرد چرا نباید از دریاچه ی سد کارون 4 که فاصله ی آن تا دشت خانمیرزا تنها 60 کیلومتر است آب را انتقال داد.

ساکنان شهرها و روستاهای منطقه هم چشم به راه اقدامات مدیران و مسئولان ادارات مربوطه اند و خود بیشتر از همه می دانند که امیدی نباید داشته باشند. دلیل آن نیز روشن است. زیرا تامین پایدار نیازهای اساسی نظیر انتقال آب کشاورزی یا آشامیدنی یا تاسیس شبکه فاضلاب ، پروژه های بزرگی اند که نیاز به پیش بینی و برنامه ریزی حداقل 5 ساله دارند و قدرت چانه زنی بالا یی را در مرکز استان برای کسب اعتبار و بودجه می طلبند. هیچ گروه یا رسانه یا تشکلی در شهرستان وجود ندارد که فارغ از عزل و نصب های دولتی یا نادیده گرفتن کم کاری های طایفه ای چشم انداز آینده ی شهرستان را دنبال کنند و از مسئولین پاسخ بطلبند.     

وقتی که مدیران ارشد در شهرستان مدت زمان مسئولیت شان کمتر از دو یا سه سال است و  دغدغه آنها بیشتر جلب رضایت مردم در همان زمان مسئولیت باشد و به هیچ طرح و برنامه ی بلند مدتی نیاندیشند، وقتی که تحصیل کردگان شهرستان به بازی گرفته نشوند یا خود بی خیال امور سرزمین خویش باشند، نتیجه بهتر از این نخواهد بود.

بارها دیده ام که تحصیل کردگان از وضعیت موجود انتقاد کرده اند و اکثر آنها هم ریشه های واقعی مشکلات را پیدا کرده اند و راه حل های مفیدی برای رفع آنها ارائه داده اند. ولی هیچ گاه نیروهای آنها با هم جمع نشده و به تنهایی نیز تاثیری بر اوضاع و امور شهرستان نداشته اند.

کوه ها با همند و تنهایند

همچو ما

بی همان تنهایان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:36  توسط داریوش احمدی  | 

تعصب ورزی های طایفه ای و درگیری های دسته جمعی در منطقه ی ما

 

 تفنگت را زمین بگذار...

 گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان -
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

خبر درگیری های جمعی و طایفه ای در شهرستان ما چیز جدیدی نیست و هر لحظه هم ممکن است  اولین خبری که از شهرستان مان دریافت می کنیم درگیری دسته جمعی باشد! آنچه واقعیت دارد این است که این درگیری ها بیش از پیش چهره ی شهرستان ما را زشت و ناپسند و بدوی جلوه می دهد.

طایفه گرایی و تعصب بی چون و چرا بر قوم و قبیله ی خود، از عادت هایی است که بازمانده ی زندگی عشایری است و دلیل اصلی تشدید کننده نزاع دسته جمعی در بیشتر مناطق شهرستان ماست. آنچه مسلم است در هر جامعه ای حتی جوامع بسیار متمدن درگیری و نزاع بین دو یا چند نفر به صورت محدود رخ می دهد و در همان حد هم باقی می ماند. وقتی علاوه بر طرفین اصلی درگیری، عده ی زیادی بدون در نظر گرفتن منافع دراز مدت خود و فقط بر اساس مناسبات قبیله ای در درگیری شرکت می کنند و آن را از حالت ساده ی ابتدایی به بحرانی وسیع و همه گیر تبدیل می کنند،عواقب زیانبار فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی زیادی را به کل منطقه تحمیل می کنند.

شاید درابتدا دلیل بروز نزاع و درگیریها، فرهنگی یا نگرش قومی نباشد ولی عامل اصلی کشاندن درگیری به یک طایفه وحتی یک شهر فقط تعصبات قبیله ای و بدوی است که دیرزمانی است کارکرد خود را از دست داده و ناصواب بودن خود را نشان داده است.

تعصب ورزی بر قوم و طایفه نه تنها در درگیری های دسته جمعی که در همه ی ارکان زندگی ما نظیر انتخابات، مدیریت شهری و منطقه ای، طرز برخورد با دیگران، ادبیات و ...  تاثیر بسیار مخربی دارد که بررسی همه ی ابعاد آن مجال بسیار می طلبد و امیدوارم این معضل توسط نخبگان شهرستان جدی تر گرفته شود. تحقیق در باب اینکه تعصب ورزی چگونه در یک فرد به وجود می آید ، چگونه تصمیم گیری مستقل را از فرد سلب می کند و چه عوامل یا چه کسانی آن را در منطقه ی ما تشدید می کنند نیز برای رفع مشکلات و ناهنجاری های منطقه ی ما بسیار ضروری است.

 این خصیصه در ترکیب با روحیه ی ستیزه جویی، خشونت طلبی، عدم مدارا با دیگران و دسترسی به اسلحه در منطقه ی ما فجایع  جبران ناپذیری را به وجود می آورد که در این مبحث به آن می پردازیم.

بی شک مهم ترین دلیل عقب ماندگی در مناطق ما تعصبات قومی و طایفه ای است که هر فرد خود به تنهایی در آن نقش چندانی ندارد و از طرف جامعه  بر او تحمیل می شود و قربانیان اولیه و اصلی چنین نگرشی افراد همان جامعه متعصبند. از طرفی در چنان سیستمی فرد به بهانه ی اینکه در تصمیم گیری های اصلی نقشی ندارد، مسئولیت رفتارهای نادرست و نابخردانه ی خود را نمی پذیرد و از طرف دیگر با اطمینانی که از حمایت قوم و طایفه از خود دارد و نیز برای نشان دادن دلاوری ها و توانایی های کاذب خود دست به رفتارهای جاهلانه و سفیهی می زند که عواقب آن  گاه تا چندین دهه سرنوشت یک منطقه را متاثر از خود می کند. نمونه ی واضح آن دست بردن به اسلحه در هر نزاع کوچک و بزرگ توسط افرادی است که هیچ تصوری از وضعیتی که می آفرینند ندارند و اطلاعی هم از حرمت اسلحه در قوم لر نداشته اند.

در فرهنگ ما تفنگ همواره مقدس بوده است و یار دیرین مرد بختیاری در دفاع از میهن و وطنش بوده است و تقدسی که  داشته برای دفاع از وطن بود و بس . جالب آنکه «فیدر مایر» صاحب منصب نظامی آلمان که در جنگ جهانی اول در ایران حضور داشت در مورد روحیه عمومی بختیاریها، به کشور متبوعش گزارش میدهد: «بختیاریها ایلی هستند که مرکز ایران را زیر سلطه دارند و در عین حال تنها قوم ایرانی محسوب می شوند که مفهوم وطن برای آنها فراتر از حدود چراگاه و مراتع دامهایشان است.»

در ترانه های ما نیز این موضوع به خوبی نشان داده شده و در معروفترین آنها مرد بختیاری حاضر است همه چیز خود را فدای معشوق نماید به جز تفنگش!

بالاتر آنکه تفنگش را در راه معشوق داده است و در بی وفایی معشوق از تنها چیزی که یاد می کند تفنگ است: 

می گن اسبت رفیق روز جنگه
مو می گویوم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره، سواره

تفنگ دسته نقره م را فروختوم
برا یارم قبای ترمه دوختوم
فرستادم برایش، پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م... داد و بیداد

 سنت های قدیمی و فرهنگ سلسله مراتبی علیرغم نارسایی ها ، حفظ حرمت ها و احترام به ارزش ها را نیز در پی داشت ولی امروزه ما حرمت های گذشته را از بین برده ایم. هنوز قانون همه یا هیچ مشابه زندگی عشایری بر ما حاکم است و به محض بروز کوچکترین اختلافی دست به اسلحه می بریم یا با چماق بر سر همدیگر می کوبیم. هنوز یاد  نگرفته ایم که زندگی های مدرن الزاماتی دارد که با چماق و حمله و خشونت در تضادند و می شود بدون توسل به خشونت و طایفه و عشیره نیز بر حق و حرف خود ایستادگی کرد و از راه های قانونی به مطلوب خود رسید.

هنوز هم برای ما داشتن تفنگ برنو یا 5 تیر بلژیکی یک آرزو و هدف مهم است و نپذیرفته ایم که این چیزها امروزه  کارکرد خود را از دست داده اند و سرنوشت شهرها  و مناطق مهم را دانشگاه ها و اتاق های فکر و کتاب ها رقم می زنند. نخواسته ایم بپذیریم که درگیری های طایفه ای علاوه بر آنکه هزینه ی زندگی را برای خودمان به شدت بالا می برد آرامش دیگر همشهریان مان را تهدید می کند و وجهه ی شهرستان را به شدت خدشه دار نموده و زشت جلوه می دهد.

در دراز مدت نیز به علت نداشتن امنیت، سرمایه گذاری های اقتصادی و فرهنگی در منطقه ی ما صورت نخواهد گرفت و چرخه ی بیکاری، فقر و خشونت، عدم امنیت و سرمایه گذاری  و بیکاری تکرار خوهد شد.  رعایت الزامات شهرنشینی و احترام به قانون  و نظم و ... یا در مدت زمان بسیار طولانی ملکه ی ذهن انسان ها خواهد شد ( مانند شهرهای تاریخی و قدیمی ایران  مثل یزد یا اصفهان) یا از طریق الگوبرداری از شهرهای بزرگ در شهرهای کوچک امکان پذیر است ( مثل شهر بروجن با الگوگیری از اصفهان)  یا باید از طریق آموزش به شهروندان شهرها و مناطق نوظهور آن را اجرایی نمود. ( نیاز ضروری شهرستان لردگان)

این آموزش ها کجا به مردم ما داده شده است ؟ هر کدام از ما حداقل یکبار این تجربه ی تلخ را از سر گذرانده ایمو با حسرت و افسوس خرمن های سوخته و کاشانه های غرق در آتش ناشی از درگیری های طایفه ای را دیده ایم . قومی که انباشت تجربه ندارد و تجربه های گران سنگ خود را که اتفاقا با هزینه های گزاف به دست آمده را در جایی برای استفاده ی دیگران مکتوب نکرده است، توان استفاده ی موثر هم از این تجربه ها را نداردو همه چیز را خود باید تجربه کند.  به علت بافت جامعه ی ما دولت و حکومت نیز نمی تواند تاثیر چندانی در جلوگیری از بروز این پدیده ها داشته باشد و هیچ برنامه ای هم برای ان نداشته و ندارد. در منطقه ی ما نقش دولت حتی در کنترل درگیری ها نیز بسیار ضعیف است که نمونه ی آن را در درگیری های اخیری که به صورت عمده در مرکز شهرستان رخ داده بارها دیده ایم.

از لحاظ فرهنگی نیز نه در مدارس و نه در برنامه های فرمانداری و شهرداری ها هیچ گونه فعالیت های آموزشی برای این امور صورت نمی گیرد. تعداد بسیار ناچیز کتابخانه های عمومی و حتی کتاب فروشی در سطح شهرستان نیز باعث شده که میزان مطالعه و در نتیجه تلطیف خشونت بسیار پایین باشد.

اما از حق نگذریم چند درصد خانواده های ما که حاضرند گاهی چند میلیون هزینه ی خرید اسلحه کنند کتابخانه شخصی دارند؟ (قیمت خرید یک اسلحه 2 تا 5 میلیون  و برابر 350 تا 950 جلد کتاب است.) 

تراژدی اسلحه و چماق مشکل بزرگ امروز جامعه ی ماست . تحصیل کردگان و بزرگان ما که در این امور می توانند به شدت تاثیر گذار باشند  و جامعه را به سرعت از این مرحله عبور دهند، باید تلاشی برای رفع این نابهنجاری ها بکنند . تک تک ما باید چنان رفتار کنیم که دست بردن به اسلحه و چماق چنان هزینه ی سنگینی داشته باشد تا هر کس احیانا دست به اسلحه می برد دستش در چکاندن ماشه بلرزد و از آینده ی خود بیمناک باشد نه اینکه با برشمردن دلاوری های کاذب وی در محافل خصوصی، قبح این کار را از بین ببریم وباعث بازتولید آن در آینده شویم.

 

داریوش احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:17  توسط داریوش احمدی  | 

مطالب قدیمی‌تر